منتخبی شعر های زیبا از گلستان شعر و ادب

0
48

ادبیات افغان
حبیب عثمان

ما را مگر برای همین آفریده است ؟

بر ما ز سهم دهر فقط غم رسیده است

مرغ رفاه ز باغ وطن، پر کشیده است

هر سو زکشتن است، خبر های ناگوار

هر لحظه ماتمی که فلان سر بریده است

گویا به ما رسیده همه رنج روزگار

کز میهنم نوای خوشی ها، رمیده است

هر خانه داغ دار و دل مادری غمین

بابا پریش و قامت خواهر، خمیده است

من شکوه از زمانه کنم یا ز دست خویش

کز هر دری که می شنوم، غم شنیده است

تو دست من ببُر، دیگری دست تو بُرد

ما را مگر برای همین آفریده است ؟

گرگ سیه ز بهر تباهی بیآمدست

با هر که چون بگشته مقابل، دریده است

لعنت کنند خلق جهان فکر ما و تو

خواهر ز جهل، خون برادر مکیده است

ای غم ! دیگر مجال تحمل نمانده است

و الله نمانده است و به آخر رسیده است

“سایق” دیگر مگو، که هر رگ رگ تنم

خونش به جوش آمده یا هم کفیده است

شاعر: « احمد نوید سایق »

مباد

دیگر ز هر چه است ستم گر نشان مباد

در شهر نور سایه ای اهریمنان مباد

عمری ست چشمه آیینه دار شفق شده

این صبح خیره باز نهان ز آسمان مباد

عفریت دشت سبز مرا شوره زار ساخت

دگر بهار سنبله ها را خزان مباد

هستند اهل تفرقه انداز و حکم ران

این رسم ناستوده دگر در جهان مباد

گردن زدند هر چه سپیدار بود و سرو

این باغ را دگر ستم بی امان مباد

کشتند هر چه بود شبان را و پاسبان

کفتار را به گله ی ما پاسپان مباد

خنجر زدن حنجره ی عندلیب را

بر خواب گل زبان ذغن ترجمان مباد

عمری ست شب به دیده ی خورشید خفته است

امید کم ز خاطر خورشیدیان مباد

شاعر : ” اسماعیل خراسانپور ”

پیاله ی خون

اینک زمین پیاله خون است و هیچ نیست

زخم است، آتش است، جنون است و هیچ نیست

امشب هجوم دوزخی باد دیدنی ست

این گیر و دار گردن پولاد دیدنی ست

در چار سو دمیده و در چار سو دوان

اینک منم چو بادِ دی آواره در جهان

اینک منم دو پای ورم کرده در مسیر

اینک منم مسافر این خاک سرد سیر

شاعر : “سید ابوطالب مظفری”

آخرین سوختن

اینک نشسته ایم سبک در کمین خویش

چشم انتظار سوختن آخرین خویش

اینک نشسته ایم که تا مار های خشم

از شانه های مست کسی سر به در کند

اینک نشسته ایم که تا نسل سامری

گوساله های شیری شان را بقر کنند

جمعی بر آن سرند که ناموس و ننگ را

نذر کلاه گوشه ی یک تاجور کنند

دست و دهن گشاده که داد از کدام سو ست

موجی نمی زنند که باد از کدام سو ست

مردند تا به سفره ی شان نان بیآورند

توفان ندیده اند که ایمان بیآورند

القصه برده اند از این ورطه رخت شان

جاوید باد کبکبه ی تخت و بخت شان

شاعر : “سید ابوطالب مظفری”

کی ستم؟

آن قدر در خود فرو رفتم که دیگر نی ستم ؟

می شود از من بگویی تا بفهمم کی ستم ؟

ابر نیسان، خاک و باران، رعد و برق و سیل و دود

اشک حسرت، موج توفان، قعر وحشت، چی ستم

سال ها شد من فقط درگیر بودم با خودم

تازه ها فهمیدم که رو به ویرانی ستم

بعد از این از من سرود سبز آزادی مخوا

من که در افکار پوچ خویش زندانی ستم !

شاعر افتاده یی در دنج دنیا بعد از این

خالق این بیت هایی را که می خوانی ستم …

شاعر : ” رامین ملزم ”

خزف و گهر

طعنه بر خسته رهروان نزنید

بوسه بر دست رهزنان نزنید

چون کمان کهنه شد، کمانش پیر

به هدف تیر از آن کمان نزنید

تکیه بر زنده گان کنید ای قوم

تاج بر فرق مرده گان نزنید

هیچ گاهی خزف گهر نشود

خاک در چشم مردمان نزنید

چون خود از همرهانِ قافله اید

همرهء دزد کاروان نزنید

باده با دوست در عیان چو خورید

لقمه با غیر در نهان نزنید

شاعر : ” رازق فانی “

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here