فرخی سیستانی

حبیب عثمان

ابوالحسن علی بن جولوغ از استادان بزرگ و شناخته شده‌ی شعر و ادب دری است. اصل او از ایالت سیستان و از باشنده‌گان شهر زرنج مرکز ولایت نیمروز در افغانستان بود. او به دربار امیر خلف آخرین بازمانده‌ی دودمان لیث صفاری به سر می‌برد ولی در اثر قلت معاش به ترک آن دیار مجبور گردید. نخست به دربار امیر ابوالمظفر چغانی که مرد صاحب فضل و ادب‌دوست بود پیوست و قصیده کاروان حله و قصیده داغگاه را که از سروده‌های کم نظیر در ادب دری است پیشکش آن پادشاه ادب پرور نموده، سپس  چغانیان را به قصد مرکز امپراتوری در غزنه ترک گفت و به درگاه محمود غزنوی روی آورد و در حلقه‌ای شاعران دربار پادشاه ادب پرور و سلطان شعر شناس قرار گرفت.

فرخی سیستانی شاعری‌ست دارای طبع جوان، اشعار او از جودت معنی و زیبایی الفاظ لبریز و مالامال است. سروده‌های جاودانی او دارای انسجام و متانت آمیخته با سلاست و روانی است. از این رو شعرهای او را سهل ممتنع گفته اند. به این معنی که درک آن برای همه مقدور بوده ولی نظیره گویی آن برای هرکس ممتنع و غیرممکن است.

فرخی سیستانی یکی از بهترین شاعران قصیده سرای افغانستان است. سخنان او در میان شاعران و قصیده سرایان هم از نظر ساده گی زبان شعر و هم از لحاظ ساده گی و صفای روحیات شاعر دارای تشخیص امتیازاتی است. او در استفاده از افکار و احساسات عادی و بیان آن‌ها به زبان ساده چندان مهارت به کار برده که گاه به پایه سعدی می‌رسد. یعنی همان سادگی و لطافت ذوقی که سعدی در میان غزل سرایان دارد. فرخی در میان قصیده گویان عهد خود دارست.

تغزل‌های فرخی سیستانی از حیث اشتمال برمعانی بدیع عشقی، احساسات و عواطف بی پیرایه شاعر که گاه بی پرده اظهار شده مشهور است و او در این تغزل‌ها نوعی احساساتی را که بر عاشق در احوال مختلف دست می‌دهد بیان داشته  و در مدح نیز قدرت خلاقانه خود را در اوصاف ممدوحان به کار انداخته است. همه جا از سخن او چیره دستی اشکار است و در انواع توصیفات از قبیل طبیعی و معاشیق، ممدوحان و اعمال آن‌ها و میدان‌های جنگی و نظایر آن‌ها این مهارت مشهود است.

وفات فرخی سیستانی در سال ۴۲۹ هجری در شهر غزنی رخ داده است. از دیوان او در حدود چهار هزار بیت باقی مانده و بار بار در ایران و هندوستا ن به طبع رسیده است.

به این قطعه زیبا که در فضیلت دانش و هنر سروده است توجه نمایید تا دریافته شود که این شاعر توانا که در روزگار شباب چشم از هستی پوشیده است تنها به عشق و عاشقی نمی اندیشیده بلکه در کنار آن به مسایل علمی، هنری، فضل و تقوا نیز پرداخته است:

مردی و مردانگی

شرف و قیمت و قدر تو به فضل هنرست

نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان

هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ

نشود خُرد به بد گفتن به همان و فلا ن

گر چه بسیار بماند به نیام  اندر، تیغ

نشود کُند و نگردد هنر تیغ، نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ

نشود تیره و افروخته باشد به میان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود

نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

باز هم  باز بود گر چه او بسته بود

شرف بازی از باز فگندن نتو ان

منابع : زنده گی نامه شاعران – تاریخ ادبیات دری

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here