نظریه هگل در مورد مشخصه پایان یافتگی هنر

دوباره از هگل پرسش کنیم

بخش 3 از 7

نوشته:‌‌هانس گئورگ گادامر

آنچه معماری در اینجا نمایان می‌کند، در مورد هر چیزی صادق است. بداهتی که با آن یک آگاهی جمعی خود را در بناهای عمومی بیان می‌کند، از میان رفته است. حال در صورتی که در اینجا سخن از نظام زندگی در ارتباط با مذهب یا قدرت یا حتی فقط حس جدیدی از بودن در ارتباط با کار دشوار شغلی یا فضیلت بورژازی باشد، می‌توان اثر هنری را یافت. اما در گذشته، بیشتر همزمان آثاری بودند که درون آنها هر چیزی دیگری را باز می‌شناخت. به همین دلیل است که در نهایت هیچ تفاوت زیبایی شناختی که به فرد متخصص و انسان تحصیل کرده اجازه دهد تا فاصله خود را برای قضاوت بگیرد، وجود نداشت؛ کسی که بداند در برابر آفرینش های معماری، نقاشی، موسیقیایی هنر قرار گرفته در پیام و یا جمله ای که در آن حاضر است، را تشخیص دهد. اسطوره، به منظور استفاده در ساده ترین مفهومی که من پیشنهاد کردم، در مورد همه صادق است. به همین منظور در تحقیقات خود عبارت ساختگی «یکسانی زیبایی شناختی» را وارد کردم – و موضوع هم همین است و سخن از دانستن اینکه چه کسی تفاوت قائل نیست و چه کسی تفاوت قائل است، نیست. هر دو طرف در یک چیز سهیم می‌شوند. به همین دلیل است که ما آنچه که جدید است را وقتی هنر به مثابه هنر خود را می‌شناسد، می‌خواهیم. برای روشن کردن بحث امروز، باید این پرسش را پرسید که آیا هنر دیگر توانایی هنر بودن را از دست داده است. مسئله حقیقت هنر در معنایی جدید پرسیده می‌شود، همانطور که این هنر به نیازهای دیگر روح نپیوسته است، بلکه از خود آگاهی یافته و ما از آن به مثابه هنر آگاهی یافتیم. این تنها از زمانی که ما به هنر به مثابه هنر فکر می‌کنیم، چیزی که به خودی خود پاسخ داشت، برای ما مسئله شده است.

همچنین، باید آن را هنگامی که هایدگر با ادامه ساختارشکنی سنت متافیزیک در غرب، مسئله حقیقت هنر را دوباره مطرح می‌کند و از استقرار حقیقت می‌کند، فهمید. آنچه که در اینجا مورد نظر است، تمامیت گذشته و حال هنر است. امروزه در زمانی که همه چیز به ابعادی جهانی گسترش می‌یابد، باید با شدت و حدت تازه ای پرسش کرد، زیرا تمامی افراد دور در زمان و مکان به نزدیکی زمان حالی نو پیوسته اند، و همه انتظارات خود را همزمان به گوش دیگران می‌رسانند. حال به دو صورت است که ما با هنر مواجه می‌شویم. در دوران آگاهی تاریخی باید به تعبیری به دو جهت نگاه کند، از سویی به گذشته و حال، که هر هنری را همزمان می‌کند، و از سوی دیگر به هنر عصر ما، که فقط برای ما معاصر است. از این پس در اینجا ارتباطی پر از تنش ایجاد می‌شود. هر چه بیشتر فرهنگ زیبایی شناختی-تاریخی در قرن نوزدهم و در قرن ما گسترش می‌یابد، این تنش نیز بیشتر حس می‌شود. آفرینش معاصر بیشتر و بیشتر به زیر سایه عظمت هنر گذشته، که به مانند زمان حال ما را در بر گرفته، رانده می‌شود. برای مثال به شیوه ای که موسیقی معاصر در کنسرت قرار داده می‌شود، که برای احتیاط، در میانه برنامه، چیزی زودتر نیاید و یا دیرتر نرود. این خود یک علامت است. می‌بینیم که در آن چیزی بیان می‌شود که به خاطر آن نمی توان کسی را محکوم کرد. این تنشی است که تمامی آگاهی هنری ما را تحت تاثیر قرار داده است و دائما در قرن ما شدت گرفته است. تنها فکر کنیم به تجلی نقاشی در ابتدای قرن بیستم، به تولد نقاشی آبستره یا شعار ضد-هنر که بیانگر نوعی مقاومت در برابر جامعه صنعتی و قابلیت بازتولید کلی و همچنین در برابر جامعه تحصیل کرده دیروز است.

دوباره از هگل پرسش کنیم. در کتاب زیبایی شناسی، نظر او در باب هنر به طور کامل توضیح داده شده است. این بلافاصله در پردازشی که مفهوم زیبا در طبیعت به خود می‌گیرد، آشکار می‌شود. از نظر هنری، هنر هیچ مشخصه مستقلی ندارد. ما دیگر طبیعت را با چشمان هنرمند تجسمی نگاه نمی کنیم. این تغییری عمیق است. پشت پرده خداشناسانه یا کیهان شناسانه تجربه از طبیعت به طور کامل از بین رفته است، چونکه انسان ها دیگر تحت تاثیر عظمت و والایی آفرینش قرار نمی گیرند، بلکه تحت تاثیر پاسخ روحی که طبیعت قادر به دادن آن به ما است، در هر آنچه که در نزد اراده انسان ناملموس است، قرار می‌گیرند. و اگر زیبایی طبیعی و تعیناتی که کانت در آن دیده و برشمرده به طور همزمان و بی اراده خدمات خود را به نظریه زیبایی شناسی کنونی همانطور که مثال آدورنو آن را ثابت می‌کند، ارائه کنند، این تنها بر پایه خلط میان ذوق و هنر است.

در مورد زیبایی هنر، همانطور که نامیده می‌شود، هگل آن را به مثابه تجلی ایده در محسوس تعریف کرده است. این تعریفی است که قرار نیست آرمانی از سبک مشخص را جمله بندی کند، بلکه قاعدتا باید جمله ای فلسفی در مورد هنر به مثابه هنر باشد. همچنین، باید از خود پرسید چگونه این تعریف را برای دوره پسا-هگلی و عصر ما فهمید. شیوه ای که مفهوم زیبا با کمک مفاهیم در این تعریف بیان شده به طوری آشکار دارای کنتراستی (تناقضی) افراطی است و آن تناقض محسوس و ایده است. این تمایزی است که در فلسفه افلاتون وجود دارد، جدایی میان جهان محسوس و جهان معقول، که به وضوح در بنیان زبان مفهومی هگل وجود دارد. آشتی میان این دو جهان، که باید در امر زیبا قرار گیرد، بیشتر بیانگر ارتباطی مستقیم  با افلاتون است. / ادامه دارد…

برای خواندن قسمت پیشین اینجا را کلیک کنید

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here