Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان‌ فلکلوریک؛ مغز متفکر خانواده/ بخش دوم و پایانی

داستان‌ فلکلوریک؛ مغز متفکر خانواده/ بخش دوم و پایانی

محمداکرم عثمان/

آخر تقصیر از کاکایم بود که هر دوی ما را به یک چشم می‌دید و در ابراز کرامت و نفرت نسبت به ما فرقی نمی‌گذاشت. نگفتید که من و «چرچیل» چرا مورد بی‌مهری کاکایم واقع شده بودیم؟ عرض کنم که حساب «چرچیل» لظهر من الشمس است و محتاج گفت‌وگو نیست اما من به خاطری مورد کین واقع شده بودم که صرف در موارد استثنایی اسائه ادب می‌کردم  و همین که کاکایم داد بلاغت می‌داد و از فرط پرگویی مثل اشتر لب‌های کلفت و زمختش کف می‌کرد بی‌محابا گپ از دهانش می‌گرفتم و می‌گفتم:

کاکا هر چه باشه آلمان یک شکستی است، اگر گپ‌های شما درست می‌بود آلمان زور می‌شد.

برق خشم از چشمایش می‌جهید و با تنفر تمام جواب می‌داد:

عزیزم، از دنت بوی شیر میآیه تو کجا و ای گپا کجا!؟

می‌گفتم: خوب، حالا وظیفه شماست که مره روشن کنین.

می‌گفت: دلیلش ایست که حق پایمال شده _ پایمال زور!

می‌پرسیدم: پس زور حق نیست؟

می‌گفت: نه.

پس هیتلر چرا از زور کار گرفت، اگر ضعیف بود چه بهتر که نمی‌جنگید و در همان گوشه، شُله‌ی خوده می‌خورد و پردی خوده میکد.

عاصی می‌شد، می‌خواست مرا با مشت و لگد ادب کند اما حذر می‌کرد چه به قول خودش دیگر زمانه بی‌حیا شده بود، سپس نفس نفسک می‌زد و همین که کمی توازن اعصابش را می‌یافت می‌گفت دنیا خو به آخر نرسیده، آخر حق زور میشه؟

می‌پرسیدم: کی؟

جواب می‌داد: در جنگ سوم.

می‌پرسیدم:

مقصد شما این‌ست که آلمان در جنگ سوم برنده میشه؟

با اطمینان جواب می‌داد:

پس دیگه چی؟

می‌پرسیدم:

به چه دلیل؟

در می‌ماند. دنبال دلیل می‌گشت و دلیلی نمی‌یافت. بلاخره می‌گفت:

بچه اگه قبول نداری بیا شرط کنیم!

می‌گفتم: چند

جواب می‌داد

سر یک میلیون!

در حالی که معاش ماهوارش یک هزار و پنجصد افغانی بود.

می‌خندیدم. با خشم زایدی می‌پرسید:

چرا خنده می‌کنی، و الله حاضر هستم.

می‌گفتم:

کاکا به خود می‌خندم مه و ایقه پول از هم دگه دور استیم. می‌مانیم ای شرطه ده طاق بلند.

می‌گفت تو نامرد استی!

می‌گفتم‌:

بسیار خوب، جَوی از مردی کم کن و فارغ البال باش.

آن‌گاه کمی اعاده حیثیت می‌کرد راضی می‌شد. دانشمندانه زبان به نصیحت باز می‌کرد و داد معلومات می‌داد. توبره‌یی از محفوظات به گردن داشت. قصه می‌کرد که سنگ‌سنگ خاک مردپرور آلمان را می‌شناسد و اگر از او امتحان بگیرند. بهترین جغرافیه شناس، آلمان شناس و یا لاقل برلین شناس دنیاست.

با تواضع می‌پرسیدم:

کاکا به طور مثال چند جاده، چند کوچه، چند پس کوچه و چند کوچه تنگی آلمان را می‌شناسید؟

باز قهر می‌شد و مثل این که مرتکب خطای منکری شده‌ام داد می‌زد:

بچه، آلمان کوچه تنگی نداره، گپ دانته بفام!

بعد از آن مثل حفاظ حرفوی گفتی از دهنش آتش باد می‌شود دم ریز چندین نام آلمانی را قطار می‌کرد و می‌گفت:

حالی فامیدی، حالی باور کدی؟

می‌گفتم:

بی‌ادبی معاف، به فرض اگر شما عوض نام‌های مورد نظر نام‌های انواع سموسه، آش و ساندویچ را برده باشین چطور می‌شه؟

این تجاهل و تفتین طاقتش را طاق می‌کرد. دندان خایی می‌کرد و دشنام‌های زیر زبان می‌راند و بعد  از آن با تبختر در حالی که گلو صاف می‌کرد می‌گفت:

بی‌سواد لوده، دنیا خو، ده (چُوک) و (پایین چوک) و (شور بازار) و (گلاب کوچه) خلاصه نمی‌شه، برو زبان یاد بگی، برو آلمان آلمانی یاد بگی تا فامیده و جهان دیده شوی.

می‌پرسیدم: چه فایده؟

جواب می‌داد:

چرا چه فایده؟

می‌گفتم: به خاطری که جهان دیده بسیار گوید دروغ!

آن وقت چیغ می‌زد : او خر مجسم بیا شرط کنیم.

خون سردانه می‌پرسیدم: سر جنگ سوم؟

 

دیگر حمله می‌کرد، جای خالی می‌کردم و دست کاکایم می‌خورد به شیشه و کارش به داکتر و پانسمان و باند می‌کشید و ماه‌ها به خانه ما نمی‌آمد.

اما ما هر دو آن قدر عقل داشتیم که به اصطلاح تار بدهیم و نگذاریم که رشته‌های الفت خانواده‌گی به آسانی بگسلد.

کاکایم در عمل، از ناف به بالا شرقی و متعصب و وطنی بود و از ناف به پایین غربی، متجدد و متمدن و این نکته می‌رساند که صاحب سلیقه بود و در تمطع از مال و منال و عیش و نوش دنیا دست کمی از «دون ژوان»‌های پاریسی ندارد. همین که زنی را می‌دید فورا تغییر ماهیت می‌داد و جای آن آدم سخت‌گیر، خشک و عصبی را آدم خندان، خوش مشرب و مزاقی می‌گرفت که می‌کوشید ضعیفه حاضر آمده! را با نکته‌های نغز و قصه‌های راست و دروغ تا سرین بار کند و چار زانو برای مقصد ناگفته بنشیند، اما اکثرا تیرش به خطا می‌رفت چه خر خنده‌های کش و خنکی داشت. وقتی برای حرف مفتی هر می‌زد و کنج‌های دهن کشادش تا بناگوش باز می‌شد، چار بند آدم خله می‌زد و بندهای دل شنونده پاره می‌شد.

اما زن کاکایم فرنگی بود و از آن فرنگی‌های چشم آبی که چل قاضی کور حریف نیش زبان درازش نمی‌شد. او دنیا را از دریچه رنگین فرنگستان می‌دید و معیارهای کاکایم را قبول نداشت. همیشه بین او و شوهرش بر سر اسلوب تربیت دخترها مشاجره بالا بود. کاکایم می‌گفت دخترهایم حق ندارند (بای فرند) داشته باشند و زن کاکایم می‌گفت:

تو خودت چرا (گرل فرند) داشتی و باز با همان (گرل فرند) که من باشم ازدواج کردی. باید دخترها نیز مردان زیادی را بیازمایند تا شوهر ایده‌آل‌شان را بیابند.

 

کاکایم می‌گفت:

من غلط کردم، آیا همان یک اشتباه کافی نبود؟

زنش می‌گفت:

آدم از راه تجربه به صحیح و سقیم می‌رسد، بگذار دخترها نیز چون تو تجربه کنند شاید، به نتایج درست‌تری برسند.

 

با همین یک دو کلمه گپ، پای استدلال کاکایم که به قول حضرت مولینای بلخ چوبین! بود بی‌محابا شکست و آن‌گاه با عربی فصیح لاحول بالله می‌گفت و شیطان را لعنت می‌کرد. اما دیگر دیر شده بود، شیطان در پوستش خانه کرده بود، نه دخترها و نه مادر دخترها هیچ‌کدام در دهن کاکای بیچاره‌ام پیاز ریزه نمی‌کردند.

بلاخره در تداوم بای فرند بازی‌ها، چندان محیط خانه‌اش به اصطلاح اروپایی شد که دیگر آبرویی برایش نماند و بروت‌های کلفت و ماش و برنجش بانجاست آغشته گشت. آن‌وقت کاکای پاک باخته‌ام در مواردی به خود می‌قبولاند که اروپاییان از ناف به پایین درست‌تر فکر می‌کنند و بهتر است دنبال دموکراسی و رای اکثریت برود و از زن و فرزند متابعت کند!

از آن وقت به بعد کاکای فاشیسم، کاکای دموکرات شد و افسار عقلش را داد به دست نفسش که بیشتر با زمانه سازگار می‌نمود. دیگر من و کاکایم جا عوض کرده بودیم و یا به زعم او چنین نقل و انتقالاتی صورت گرفته بود.

از آن بعد او مرا در مباحث اخلاقی کوته‌نظر، متحجر و قرون وسطایی می‌گفت و ادعا داشت که ننگ و ناموس از عوامل پس مانده‌گی است و من بدبختانه تا هنوز هم نمی‌دانم که کدام ما حق به جانب‌ایم من یا کاکایم!؟

به این ترتیب تحولی در شرف تکوین بود و مغز متفکر خانواده ما می‌رفت که متمدن شود!

 

منبع: مرداره قول اس 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان فولکوریک: مغز متفکر خانواده /قسمت اول از دو بخش

اکرم عثمان/ اوسانه سی سانه چل مرغک ده یک خانه، آش پختم دانه دانه یک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *