Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان: سردی عشق(بخش 2 و پایانی)

داستان: سردی عشق(بخش 2 و پایانی)

جمیله هاشمی/

قسمت اول این داستان را می‌توانید در اینجا بخوانید.

چرخ روزگار چرخید و چرخید و او در بورسیه‌ای تحصیلی عازم لندن شد. من ماندم و لحظات انتظار با بار سنگین طعنه‌های مخرش و زهراگین. ناگزیر بودم همه را به تنهای بر دوش بکشم.  بعد از مدتی جنید برایم پیغام داد که  بدون مراسم عروسی، رخت سفر بر بندم و به پاکستان بروم. آن خبر یک‌بار دیگر فامیلم را شوکه ساخت که توان تصمیم‌گیری نداشتند. از اثر اصرار من ناگزیر به تسلیم شدند و یک برادرم را همراهم ساختند. از راه‌های غیرقانونی، از کوه و کوتل‌های سربه فلک، با سواری مرکب و گذر در کیمه و قبول خطرات مالی و جانی، کابل را ترک کردیم و بعد از گذشت چند شب و چند روز با پاهای آبله‌ریز به پشاور رسیدیم. روزها در گرمی طاقت‌فرسای آن‌جا عرق ریختیم و لحظات مرگ‌آفرین انتظار را سپری نمودیم. انتظار ما به سال‌ها انجامید، تا نزد او رسیدم. گرمی محبت او نیرویم شد و با یک جوره لباس عادی و آرایش دخترانه عروس او شدم. ولی او.

دهنم ازتعجب بازمانده بود. باورم نمی‌شد. زهره دختری بود که پدرش در ارگ شاهی وقت گذرانده و زندگی شاهانه را تجربه نموده بود. با داشتن نوکر و چاکر، ناز و نعمت و یک سرو گردن بلندتر از دیگران. جنید برخلاف وی پسر فقیری که نان شب و روزش را بامادر مریض و خواهر و برادران قد و نیم قدش به مشکل پیدا می‌کرد. پدرش زن دوم داشت، جنید فاکولته می‌خواند و کار هم می‌کرد. 

زهره مانند ابر بهاری گریه می‌کرد وبالای اعصاب من نیز فشار شدید بود. او را تسلی داده پرسیدم: مگر او عاشق  سینه‌چاک تو نبود، جور هزاران نفر را نمی‌کشید که یک نگاه ترا به خود جلب نماید؟ زهره آه سوزناکی کشید و ادامه داد:

به یاد داری که می‌گفتی؟ «گرمی و شور عشق او را حتی من حس می‌کنم، کسی این قدر خودش را خورد نمی‌سازد تا جرقه‌ای عشق واقعی قلبش را به سوزش نیاورده باشد.» تبسم تلخی نموده گفتم:

بلی. مانند دیروز یادم است. واقعا غبطه می‌خوردم که ای کاش ازدواج من هم بر مبنای هم‌چو محبتی گرم و آتشین استوار می‌شد. زهره با گلوی مملو از عقده چشمان زیبایش را بالا گرفته گفت:

ولی ای کاش، آن گرمی سرد نمی‌شد و … با عجله پرسیدم: علت سردی‌اش را نمی‌دانستی؟ وی چشمان  اشک  آلودش را پاک نمود و گفت:

در اوایل نه. وقتی روبه‌رو شدیم، او آن کسی نبود که دیده بودمش. آن اشتیاقی که در کابل داشت از چشمانش رخت بربسته بود. دیگر فسون آن نگاه‌های که تمام بدنم را تسخیر می‌نمود و به ارتعاش در می‌آورد نمی‌شدم. یا اصلا آن کشش وجود نداشت. نگاه‌هایش چنان سرد و یخ بسته بود که بدنم را به  چندش در می‌آورد. تصور می‌کردم  دست  خوش کویر سرد و برش‌کننده‌ای صحرایی یخ بسته و بی‌آب و علفی شده‌ام. در میدان هوایی خیلی عادی احوال‌پرسی کرد، سرد و بی‌روح بکس دستی‌ام را گرفت و به راه افتاد. مثل یک فرد مسوولی که از یک توریست پذیرایی نماید. سعی می‌کرد نگاه‌هایش را از من بدزدد. برخوردش  چنان عادی و سرد بود که می‌شد در نگاه اول  قلب‌ات بشکند و احساساتت جریحه‌دار شود. به یاد تضروع‌های مادرم می‌افتادم که می‌گفت:

تو خوب‌ترین خواستگارها را جواب رد دادی و این مرد بی‌همه چیز را انتخاب نمودی؟ مادربزرگم در خلال هق‌هق گریه،  لب‌های نازک‌اش را با زبان لمس کرده می‌گفت:

واقعا این دختر دیوانه شده، دیوانه. «کبوتر با کبوتر، باز با باز، هرکی با هم جنس خود کند پرواز» آن وقت نصایح و حرف‌های هر یک‌شان چون پتک آهنگری بر مغزم حواله می‌شد و مصمم‌ترم می‌ساخت. ولی اکنون می‌دانم که کر و کور شده بودم. آن‌ها راست می‌گفتند که این آدم مرا طلسم نموده بود، تا دیوانه و افسونش شوم. آهسته دستی به پشت‌اش کشیده گفتم:

خواهر! تو حق داری گله‌مند باشی. در عشق واقعی باید قلب‌ها به هم وصل بوده و عمل کرد هر دو جانب فقط و فقط ایثار، از خودگذشتکی و جان فدایی باشد، نه این‌که به صبغه‌ای تفنن و دروغ‌گویی صرف بر زبان رانده شود. باید همان جریان برقی خالصانه در قلوب هر دو عین گرمی را بدهد. می‌گویند: «خلوص در عشق بدون این‌که منتظر چیزی باشد باید زیربنای محبوبیت و محبت دو طرف گردد. زیرا عشق به خاطر خود عشق است که به معشوق می‌اندیشد.» زهره تبسم تلخی نموده گفت: این حرف و سخن کتاب‌هاست.

وقتی می‌خواستم همراهش صحبت نمایم، وی به بهانه‌های طرفه می‌رفت و یا جا عوض می‌نمود. حیران بودم  چی کنم؛ نه روی برگشت به سوی خانواده داشتم و نه طاقت برداشت آن نگاه‌های سرد و سنگین جنید را، آن هم در ملک بیگانه با تنهایی‌های جانگداز مهاجرت. روزهایم را در پارک کنار خانه به همدمی پرنده‌های مهاجر می‌گذشتاندم و شب‌هایم را با کابوس‌های ترسناک و آینده‌ای تاریک‌تر از سیاهی شب. راست‌اش جرات نمی‌کردم کنارش بخوابم، تصور می‌کردم در یخچال خوابیده‌ام؛ کرخت و بی‌روح. زمانی که فامیلم جویای احوالم می‌شد به دروغ‌های شاخ‌دار متوسل می‌شدم  که جنید با عصبانیت قهرآمیز می‌گفت:

همه‌اش دروغ، دورغ و ساخته کاری. با بی‌حوصله‌گی می‌گفتم: پس چی بگویم، مگر تو برایم روی ماندی که..؟ چنان داد و فریاد سر می‌داد که زبانم قفل می‌شد و به سکوت پناه می‌بردم.

روزها به ماه و سال رسید. تصور می‌کردم آن عشق آتشین و گرم ذره‌ذره از قلب‌های ما چون برگ درختان خزانی  فرو می‌ریزد و درخت امیدم عریان شده می‌رود. بدتر از روش سرد و بی‌روحش تغییر حرکات و سکنات او عذابم می‌کرد. روزها بیرون از خانه بود و شب‌ها مست و لایعقل به آپارتمان بر می‌گشت. حلال و حرام نمی‌شناخت و همیش پوچ و ناسازا می‌گفت. فقط باهم زندگی می‌کردیم، کمک‌های مالی فامیلم تکیه‌گاهم بود. تا بالاخره پدرم خواست امریکا رفته با آن‌ها ملحق شویم. می دانی چه شد؟ با کمال تعجب پذیرفت و شیوه‌ای برخوردش یک دم تغیر کرد.

نمی‌دانم چطور شد که یک بچه از او پیدا کردم. شاید هم نوازش تقدیر بود که با تولد پسرم زهرتلخی‌های کلام او را  هضم نمایم. تولد میلاد جرقه‌ای بود که شب‌های تار مرا روشن ساخت و امیدم به زندگی بیشتر شد. معصومیت او، نگاه‌های پرکشش و مملو از تمنای او بوستان آرزوهایم گردید. بی‌خیال حرکات زننده‌ای جنید و سیلی‌های سرنوشت شدم. بعضی اوقات تصور می‌کردم که تغییر آنی جنید کاسه‌ای زیرنیم کاسه باشد، که همان‌طور هم بود. همین که  بال پرواز پیدا  کرد و قبول شدیم؛ خرش از پل گذشت؛ مادر، خواهر و برادرانش را اسپانسر شد. باز هم همان آش بود و همان کاسه.

سرانجام پرده از مخفی‌کاری‌های چندین ساله‌ای من برداشته شد و همه اعضای فامیلم دانستند که من در چی برزخی زندگی کرده‌ام. مادرم از غم جدایی نا به هنگام من سرطان شد که خانواده‌ام مرا به چشم یک مجرم می‌دیدند واقعا همیش خودم را یک مجرم می‌پنداشتم. بعضا می‌گفتم: میان ما کسی دیگر وجود دارد که بعدها فهمیدم؛ من بین دو نفر قرار داشتم.

با هزار دلیل پل‌های پشت سرم را ویران کرده و به عشق میان خالی و بی‌ثبات دل‌بسته بودم. خودم را یک قمارباز بازنده‌ای می‌دانستم که از گذشته‌هایش بشرمد و حرفی برای گفتن نداشته باشد. 

زهره در حالی که رنگ به رخ نداشت یک سره حرف می زد. گویی دردش را تا اعماق قلبم حس می‌کردم و آتش  درونش گوشه گوشه‌ای وجود مرا نیز می‌سوزاند. میلاد معصومانه‌تر از یک  فرشته  طرفم آمده پرسید:

خاله جان! تو هم مثل پدر مرا به خاطر مادرم دوست داری؟ حرف‌های بچه را ناشنیده گرفتم ولی غوغایی دردلم  چنگ زد و با خود گفتم: فکر کنم؛ یک غلط فهمی. گفتم:

خواهر، تو هیچ چیز را از دست نداده‌ای. تو از دل آن محبت سوخته و ذغال‌شده‌ای یک نگینه‌ای بی‌بها بیرون آوردی  که میلادی دوباره برایت شد. 

به زحمت در پله‌های زینه‌ای طویل و هوایی جنید بالا شدم. قبل از این که در را به رویم باز کنند، صدای خانمی بدنم را لرزاند که با آواز بلند می‌گفت:

«تو مجبور هستی به حرف من عمل کنی ورنه…» با دیدن جنید چنان شوکه شدم که عینکم را کشیده به دقت نگاهش کردم. مرد ورشکسته، مفلوج و سیاه سوخته، پر از تشنج، با نگاه‌های بی‌فروغ و عاجزانه. پرسش برانگیز طرفم نگاه کرده با دستان لرزان بازوی ویلچیرش را به پیش راند. دلم برایش سوخت. با ناباوری گفتم: ثریا هستم، دوست دوران جوانی‌تان. با شرمساری سرش را پائین انداخت. زن از اتاق دیگر به تمرخه صدا زد: کی است، مثلی که باز آن نمونه‌ای قدرت‌ات آمده؟ جنید با اشاره‌ای دست خواهش کرد که بیرون برویم. بدون معطلی ولچیرش را به راه انداخته از آپارتمان بیرون شدیم. گفتم:

آن خانم کی بود؟ جنید گفت: او خانم دنباله‌ای یک اشتباه. پرسیدم:  چی یعنی با هم…؟ جنید گفت: قصه‌اش طولانی است. گفتم:  هیچ می‌دانی که بالای عشق به آن ستره‌گی و با عظمت‌تان چه بلایی آورده‌اید؟ قبول کن که از شنیدنش شاخ درآوردم. جنید با سکوت پردردی طرفم عاجزانه دید که از هر شعله‌ای نگاهش آه سوزنده بر می‌آمد. فریاد گونه گفتم: تو چطور این قدر بی‌رحم شده می‌توانی؟ جنید تبسم تلخی نموده گفت:

شاید از پدر ارث گرفتم، به یاد داری؟ او هم مادر مریضم را با پنج طفل بی‌پناهش رها نموده بود. عصبی‌تر شده با دل تنگی گفتم:

مگر نشنیده‌ای که ادب را از بی‌ادبان باید آموخت؟ باز هم تبسم تمسخرآمیزی نموده گفت: هر ماجرای زندگی باید یک قربانی بگیرد و بعد دوری زده مقابلش ایستادم و با همان شدت کلام گفتم:

حتما از روش پدرات خاطره‌ی خوش داشتی که تکرارش کردی‌ها؟ گفت: ما عادت داریم که درد پا را از شقیقه می‌بکشیم! باید پاس روزهای را ادا می‌کردم که خواهران و برادرانم نان خشک می‌خوردند و به من غذا چرب می‌دادند، تا تحصیل کنم و به پاس همان نیکی ناشیانه در پرتگاهی بی‌برگشتی سقوط  کردم که همه چیزم را باختم. حتی عشقم را. انگشتم را گزیده مقابلش نشستم. جنید به زحمت زیاد، دست چُلاق‌اش را از آستین بیرون  نمود و گفت:

خواهر من! دست روی زخم خونینم نگذار. بگذار که این زخم را تنها به گور ببرم. با سماجت تمام از ریختن اشک جلوگیری کرده به لکنت افتادم. رنگ او دودی‌تر شد و بازویی ولچیرش را به شدت چرخاند و به راه افتاد. در نگاه‌هایش  حرف‌ها موج می‌زد که سنگین‌تر از هر عذابی بود. دیدم زخم عمیق‌تر دارد که حتی تمنای مردن برایش کم است. آهسته گفت:

مشت پوشیده هزار دینار. ناخودآگاه صدای بلند از دهنم برآمد: برادر؛ من مشت پوشیده‌ای ترا در آغازین مرحله‌ای ورود به آپارتمان‌تان کشف کردم و دیدم که او به شتاب وارد لفت شد و صدای من در هوا معلق ماند. عطش بی‌تابی من فرو ننشست؛ عقب‌اش دویده گفتم:

صبر کن که خانمت نفهمد. در حالی که به دسته‌های ولچیرش فشار می‌آورد و دندان‌هایش را بهم می‌سائید، چشمانش را تنگ کرده گفت:

او زن، خانم من نیست. با حیرت طرفش دیدم. پس..؟ او گفت: من در عمرم یک بار ازدواج کرده‌ام و تا هر دو عالم بس‌ام است. با چشمان اشک‌بار گفتم: به خاطر اسپانسر خواهران و برادران‌ات خودت را فروختی؟ مگر بدان که قربانی تنها تو نیستی. / پایان

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان: سردی عشق(بخش 1 از 2)

جمیله هاشمی/ بخش دوم و پایانی را می‌توانید در اینجا بخوانید. نامه سربسته‌ای به دستم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *