طنز و حکایت هفته

0
52

 

نکته مثبت هفته

شما را نمی‌دانم، اما من دلم روشن است، به تمام اتفاق‌های خوبِ در راه مانده، به تمام روزهای شیرین نیامده به برآورده شدن آرزوهایمان…

 

حکایت هفته

باغ انار

چند سال پیش زمانی که کودک بودم روزی با دوستانم تصمیم گرفتیم در باغ انارمان قایم باشک بازی کنیم. من زیر یکی از درختان انار قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرهای جوان که برای برداشت محصول باغ‌مان آمده بود، در حالی که کیسه‌ی سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی مطمئن شد که کسی آنجا نیست، شروع به کندن چاله‌ای کرد و بعد هم کیسه‌ی انارها را آنجا گذاشت و دوباره چاله را با خاک پوشاند. در آن دوران، روستاییان وضع مالی خیلی خوبی نداشتند و به همین چند تا انار دزدی، هم دلخوش بودند!

با خودم گفتم: «انارهای ما را می‌دزدی! صبر کن کاری می‌کنم که دیگر دزدی نکنی.» غروب که همه‌ی کارگرها جمع شده بودند و می‌خواستند مزدشان را از پدرم بگیرند، من هم آنجا بودم، نوبت به کارگری که انارها را زیر خاک قایم کرده بود، رسید، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد و با صدای بلند گفتم: «پدر، من دیدم که علی‌اصغر، انارها را دزدید و زیر خاک قایم کرد! می‌توانم جای آن‌ها را هم به همه نشان بدهم، این کارگر دزد است و شما نباید به او پول بدهید!

پدر خدا بیامرز من، هیچ‌وقت در عمرش دستش را روی کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس‌العمل پدر بودند، آمد پیشم و بدون این که حرفی بزند، سیلی محکمی به صورتم زد و گفت: «من خودم به علی‌اصغر گفته بودم. انارها را برای زمستان چال کند!»

بعد هم رفت پیش علی‌اصغر و گفت: «شما ببخشید، بچه است، اشتباه کرد و پولش را داد و 20 تومان هم اضافه پرداخت کرد و ادامه داد: این هم به خاطر زحمت اضافه‌ی شما»

من گریه‌کنان رفتم داخل اطاق. کارگرها که رفتند، پدر آمد پیش من، صورتم را بوسید و گفت: «می‌خواستم از تو عذرخواهی کنم! اما فراموش نکن که هیچ‌وقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی‌اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلوی فامیل و همسایه هم کار بسیار زشتی است!»

شب شده بود، از ساختمان بیرون آمدم که داخل باغ پیش بچه‌های دیگر بروم، دیدم علی‌اصغر سرش را پایین انداخته و پشت در ایستاده، کیسه‌ای در دستش بود و گفت: «این را بدهید به حاج‌آقا و بگویید از گناه من بگذرد!»

کیسه را پیش پدر بردم. بازش کرد، دیدیم کیسه‌ای که چال کرده بود به اضافه‌ی همه‌ی پول‌هایی که پدر به او داده بود را داخل کیسه گذاشته و پس آورده است.

(منبع: داستان کوتاه انار. منیژه رحمن‌نژاد. تهران نخبگان 1394)

 

لطیفه‌های هفته
  • یک جوری می‌گویند: خواهرم آیا ساپورتی که می‌پوشی روز قیامت تو را ساپورت خواهد کرد؟» که انگار مثلا شلوار کردی بپوشم روز قیامت شفاعتم را می‌کند….
  • تو اتوبوس دو تا خانم دعوایشان می‌شود برای نشستن روی یک صندلی… راننده می‌گویذ: اونی که مسن‌تره بشینه… و اینگونه شد که هر دو زن به هم نگاه کردند و صندلی تا پایان مسیر خالی ماند…
  • منزل مادر بزرگم بودیم برق رفت بابام گفت: برو ببین شاید فیوز پریده… مادر بزرگ گفت نمی‌خواد بری بعد گوشیشو برداشت گفت: نه برق محل رفته چون وای فای همسایه‌هام خاموش شده… و اینگونه پشمای کل خانواده با هم ریخت..
  • امروز نمی‌دانم جواب کدام کار خوبم را گرفتم. رفتم نیم کیلو تخمه خریدم یه دونه پسته توش بود… خدایا مرسی…
  • علم روانشناسی ثابت کرده که خندیدن خوبه ،قهقهه عالیه گریه آدم را آرام می‌کند ولی… باور کنید فحش دادن یک جیز دیگر است دل آدم حال میاد خنک میشه..
  • به زنم گفتم ماشین چی بخرم؟ اونم داد می‌زد: لندکروز، لندکروز… دقیق‌تر شدم دیدم مامانم داره داد می‌زند می‌گه پاشو لندهور لندهور لندهور
  • روزهای خوب هم میاد!! فقط دادیم چین بسازه ارزون دربیاد!! صبر کنین میاد!!
  • افسر: خانم شما با سرعت غیرمجاز رانندگی می‌کردید. خانم: خواهش می‌کنم بزارید برم ،من معلم هستم الان کلاسم دیر میشود. افسر: معلم؟ یک عمر منتظر این روز بودم، حالا شروع کن هزار بار بنویس «من دیگه با سرعت غیرمجاز رانندگی نمی‌کنم.»
نکته هفته

زندگی اگرچه کوتاه است، اما طولانی‌ترین چیزیست که در اختیار ما قرار گرفته است. پس از آن به درستی استفاده کنیم.

 

نقل‌قول هفته

کنفوسیوس: از اینکه تو را نمی‌شناسند غم مخور. به این بیندیش که چرا تو مردم را نمی‌شناسی.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: گاوان و خران بار بردار، به زآدمیان مردم‌آزار!

آفریقایی: ثروت چون شبنم در آفتاب است!

شعر طنز هفته

«خانم فیروزه بواسحاقی»

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود

در دلم بود که با دوست نباشم هرگز

چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود

بعد یک عمر که می‌خواست به من سر بزند

از بدِ بخت من آن شب پدرم منزل بود

دوش با یاد حریفان به خرابات شدم

گرچه شب وارد آنجا شدنم مشکل بود

دیدم او را که نمی‌دیدم اگر بهتر بود

با سرو روی بدی داخل مجلس ول بود

حافظا خانم فیروزه بواسحافی

که گل سرسبد شعر به هر محفل بود

گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت

لیک در آنچه که می‌خواست دلم کامل بود!

تذکر: خانم فیروزه بواسحاقی نام آدم خاصی نیست. فقط یک «نون» به حافظ قرض دادم و خاتم شد خانم)

(منبع: املت دسته‌دار. ناصر فیض تهران شرکت انتشارات سوره مهر 1390)

 

به اشتراک بگذارید

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here