خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته

طنز و حکایت هفته

حکایت هفته

«سی و یک روز و پنج انگشت»

اولین شبی که فرخرو را دیدم، شب چله بود. مادرم برایم خواستگاری‌اش کرده و بعد از یک ماه جواب گرفته بود. توی یک کیسه آجیل شب چله ریخت و داد دستم و گفت: «برو نامزدبازی… زود برگردی‌ها، نگن پسرشون هوله.»

کوبه‌ی مردانه‌ی در را که زدم. صدای پسربچه‌ای کیه گفت. گفتم: «سیروسم.»

صدای خنده‌اش آمد. بعد گفت: «من هم بیست و نه روزم» و دیگر صدایی نیامد. کسی نیامد در را باز کند. چند دقیقه‌ای ایستادم. عصبانی شده بودم. محکم‌تر جفت کوبه‌ها را زدم. این بار صدای دخترانه‌ای کیه گفت. گفتم: «سیروسم.»

صدای خنده‌اش آمد و بعد گفت: «من هم سی و یک روزم.»

عصبانی‌تر شدم. دوباره کوبه را زدم. صدای مردانه‌ای گفت: «کیه؟ در رو از جا کندی.»

یقه‌ی کت کارتی‌ام را درست کردم و گفتم: «سیروسم.»

جواب داد: «کی؟»

گفتم: «اگه زحمت بکشید در رو باز کنید، عرض می‌کنم.»

صدای کشیده شدن دمپایی رو سنگفرش حیاط آمد. با خودم گفتم خدا کند برف‌روبه ها را پاک کرده باشند. اگر خدایی نکرده بیفتد و طوری‌اش بشود، می‌گویند قدم من نحس بوده لابد.

صدای پا تندتر شد. ناگهان چیزی افتاد.

_ استغفرالله… استغفرالله…

و بعد صدایش داد شد: «شربان… فرخ… مگه نگفتم این دلو لامصب رو سر راه ندارید.»

خدا خدا می‌کردم طوری‌اش نشده باشد. لابد پدر فرخرو بود. انگشت‌هایم نم آهن را به خودش کشیده بود. دستم را جلوی صورتم کاسه کردم. بخار کردم. دم گرم که به انگشت‌هایم رسید، تپش قلبم تندتر شد. دست بردم و یقه‌ی پیرهنم را گرفتم و به پایین کشیدم. دکمه‌ی پیرهنم تقی کرد و پرید. خم شدم که پیدایش کنم. دکمه افتاده بود روی پله اول و گربه‌ای سیاه نشسته بود زبان بهش می‌زد. دستم را که کشیدم پشت کمرش، فیخ کرد برایم. ترسیدم. دستم را عقب کشیدم. در باز شد و گربه میویی کرد. از لای در رفت تو و در بسته شد. صدای دخترانه‌ای از پشت در می‌آمد که می‌گفت: «صدات هم کلفت شده، از بس پروار شدی. هی بهت گوشت می‌دیم، سبیل کلفت کردی؟ امشب دیگه از کوفت هم خبری نیست…»

خنده‌ام گرفته بود، ولی تا از در دور نشده بود، دستم را به کوبه رساندم و برای بار چهارم کوبه را کوفتم. همان دختر جواب داد: «کیه؟»

گفتم: «بابا… سیروسم!»

صدای خنده‌ی دختر آمد. گفت: «بچه‌ها، خودش رفت و باباش اومد.»

خون توی صورتم را گرم کرد. گفتم: «این کیسه رو گذاشتم پشت در بردارید. من رفتم.»

کیسه را که گذاشتم. صدای باز شدن در آمد سرم را بلند کردم. دختری توی چهارطاقی ایستاده و دستش را به کمرش زده بود. گفت: «فرمایش؟!»

گفتم: «من سیروسم… واسه چله‌بازی اومدم.»

خندید و گفت: «این رو توی خونه نگی. بگو واسه شب‌نشینی چله اومدم.»

گفتم: « آره همونی که شما گفتید.»

گفت: «من فرخرو هستم. ولی بدون اگه تو سی روزی، من سی و یک روزم… واسه‌ی من سبیلت رو تاب نده.»

دستم رفت طرف سبیلم. تیغ سبیلم را خواباندم. گفتم: «چقده خوب شد دیدمتون.»

خندید و گفت: «بیا تو.» و بعد یاالله گفت. جلوتر می‌رفت و من پشت سرش. برگشت و گفت: «در رو کی ببنده؟!»

برگشتم و در را بستم.

(منبع: مجموعه داستان کوتاه طنز. 31 روز و 5 انگشت. محمد اسماعیل حاجی علیان. بخشی از داستان 31 روز و 5 انگشت. تهران انتشارات سوره مهر 1393)

 

نکته مثبت هفته

دیگران را همانگونه که هستند بپذیریم. و با آنها چنان رفتار کنیم که انتظار داریم آنان با ما رفتار نمایند.

 

لطیفه‌های هفته

  • امروز یکی داشت برایم حرف می‌زد… آخرش گفت: حتما تو دلت می‌گی این چقدر حرف می‌زنه… ولی اشتباه می‌کرد، تو دلم می‌گفتم: این چقدر زر می‌زنه. میشه نابجا قضاوت نکنید؟؟!!…
  • یک جا رفتیم خواستگاری، جای پارک نبود. هیچی دیگر قضیه کنسل شد! حالا ممکن است مسخره به نظر بیاید ولی همین چیزهای کوچک جلوی چیزهای بزرگ را می‌گیرد….
  • آنقدر دوست دارم بنشینم سر سفره با غذایم بازی کنم. بعد ازم بپرسند چه شده؟ منم با صدایی خسته بگویم هیچی و سریع بروم توی اتاقم. لامصب خیلی باکلاس است. ولی نمیشود همیشه گرسنه هستم… من حتی برنج و ماکارانی و لازانیا را هم لای نان می‌گذارم می‌خورم…
  • اگر فردی در ترافیک جلوی ما بپیچد: احمق است. ما که جلوی دیگران می‌پیچیم: زرنگیم. کسی جواب تلفن ما را ندهد: بی‌معرفت است. ما که جواب ندهیم: گرفتاریم. فرد بلندتر از ما: دراز است. کوتاهتر از ما کوتوله‌ست. همکارمان جزئی‌نگر باشد: ایرادگیر و وسواسی‌ست. ما جزءنگرتر باشیم: دقیقیم!!!!!
  • ماشین‌های خارجی اصلا خوب نیستند. چون آدم وقتی پشتشان می‌نشیند ممکن است خدا را فراموش کند. ولی در ماشین‌های ایرانی همش بیاد خدا هستید. خدا کند: آتیش نگیرد… خدا کند لاستیکش نترکد… خدا کند ترمزش بگیرد… کلا فضایش معنویست. پراید که دیگر انگار توی حرم هستید دم به دقیقه صلوات…
  • داداشم آخر شب‌ها زنگ می‌زد و می‌گفت: بیداری؟ آره. بیا تو اتاقم کارت دارم. می‌رفتم. می‌گفت برق را خاموش کن. شب بخیر عزیزم…
  • امروز رفتم نمایندگی سایپا گفتم: پرایدم چرا سربالایی کم می‌آورد؟ گفت: پشت شیشه‌ش بنویس یا علی مدد. واقعا دستشون درد نکند. هر کاری کردم پول هم نگرفتند…

 

نکته هفته

از کمالگرایی بپرهیزید، چرا که هیچ کس کامل نیست. فقط استرس و نگرانی حاصل خواهد شد.

 

نقل‌قول هفته

آنتونی رابینز: زندگی همچون رودخانه است؛ همیشه جریان دارد و اگر مسیر خود را آگاهانه و با اراده معین نکنید، دستخوش امواج آن خواهید شد.

 

ضرب‌المثل هفته

پارسی: بگو نبین، چشمم رو هم می‌گذارم، بگو نشنو در گوشمو می‌گیرم، اما اگر بگی نفهمم، نمی‌تونم!

آفریقایی: بر الاغ اگر پالان زرین هم بنهی باز هم الاغ است!

 

 

شعر طنز هفته

«چند بیت طنزآمیز»

(صائب تبریزی. قرن یازدهم)

بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

*

در آن گلشن که دارد جلوه‌ی طاووس هر زاغی

همان بهتر که زیر بال و پر باشد سر بلبل

*

رندی‌ست که اسباب وی آسان ندهد دست

سرمایه‌ی تزویر عصایی و ردایی‌ست

*

سبکساران به شور آیند از هر حرف بی‌مغزی

به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

*

مرا به روز قیامت غمی که هست این است

که روی مردم دنیا دوباره باید دید

*

حضور قلب بود شرط در ادای نماز

حضور خلق تو را در نماز می‌آرد.

 

(منبع: لبخند بر لب. گزیده شعر طنز از گنجینه هزار سال شعر فارسی. گردآورنده اسماعیل امینی. تهران انتشارات سوره مهر 1396)

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت هفته

  نکته مثبت هفته شما را نمی‌دانم، اما من دلم روشن است، به تمام اتفاق‌های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *