یک داستانِ واقعی: غنچه‌های زخمی

0
61

جمیله هاشمی/ زن در خزانِ سردِ کابل با سه غنچه‌ای زخمی برخورد که زخم تازه وخون چکان داشتند. برخورد به آن‌ها صرف یک تصادف بود ولی دلش را به درد آورد و چشمانش را نمناک گردانید. سه دختری که حتی هویت اصلی‌شان در لفافه بود، به سرک عریض و طویل دهمزنگ شهر کابل سرگردان بودند. آن‌ها فارغ‌التحصیل پرورشگاه بودند که لیله‌ای زنانه‌ای پوهنتون کابل از پذیرش‌شان ابا ورزیده بود. ترس در نگاه، بی‌اعتمادی در شناخت، ناباوری در امنیت، رگ‌رگ وجودشان به فریاد آورده بود. با دیدن آن‌ها به یاد پرنده گگ‌های نو بالی می‌افتادی که ناشیانه و ناآزموده با پرو بال کم زور و ناتوان در دل آسمان رانده شده باشند. زهرا، رحیمه و سوسن با چهره‌های تکیده و خسته، چشمان ورم کرده  و خاک آلود از هر رهگذری جویای احوال می‌شدند.

همين‌كه چشم زن به حالت سرسام و رنگ‌های پریده‌ی دختران نوجوان افتاد مو بر اندامش راست شد و دلش به رقت آمد. به مدد آن‌ها شتافت. قبل از همه سعی کرد به آن‌ها احساس امنیت بدهد. از چشمان متعجب و پرسش‌گر ایشان دريافت كه حکم زنده به گور کردن آن‌ها قبلا صادر شده باشد. از روزی‌که آن‌جا آمده بود؛ برجسته‌ترین‌ها و ناگوارترین‌هایش را نیز دیده بود ولی این‌ها متفاوت بودند. تصور زن  غیر از آن بود که به حالت دختران نوجوان و نحیف اندام که گویی هنوز دهن‌شان بوی شیر می‌داد به چشم شک بنگرد. به خصوص وقتی دانست دخترها در یک محیط بسته و دربین یک قشر خاص جامعه بزرگ شده بودند. ناشی‌تر، مجزاتر و معصوم‌تر از دیگران.  زن به منظور روحیه دادن به دخترهای ورشکسته گفت:

ماشاالله شما زیادی راه دشوار را پیموده‌اید که فارغ‌التحصیل هستید. این روشنایی خود چراغ به دست داشتن شما را نشان می‌دهد. همه انسان‌ها زاده‌ی سرنوشت خوداند. من هم به سان شما سرگذشتی دارم و تابع سرنوشت مکتوم خود هستیم. همین‌که فضای پوهنتون کابل را دیدم  یاد ایامی افتادم که چار سال تمام پاغنده‌های نخل  آن نهاد تعلیمی بودم. در آن زمان پوهنتون را فیشن‌تون نام نهادند.  من عین حالت فعلی شما را داشتم. ناشی، پسمان قافله و.. از جمله دختران یکی گفت:

ما مثل همه نیستیم، هویت ما بر پیشانی ما حک گردیده است. زن با عطوفت دست بر روی رحیمه کشیده گفت:

لطفا مایوس نباشید. سعادتمند هستید که نیمه راهی زیادی را پیموده‌اید و آینده‌ای درخشانی در انتظارتان است. البته هرگاه از تفکر درست، استقامت پا برجا، اخلاق پسندیده و تصمیمات هدفمند پیرویی نمائید، تضمین موفقیت هرچه بیشتر شما را من می‌نمایم. تبسم در لبان خوش ترکیب و نگاه‌های معصومانه‌ای آن‌ها درخشید و تشعشع امید در دل‌شان اندکی تابید. زن با روحیه اطمینان گفت: من به همت شما باور دارم، شما آن ناز پرورده‌های  نیستید که به هر بادی بلرزید و دست خوش طوفان‌های افزون‌طلبی شوید. طراحی برنامه امروزی‌تان تصویر آینده‌ای درخشان شماست. به باور من نام دوم زندگی مبارزه است، در سن شما بودم که به منظور مقابله با تمام فامیل به سلاح مبارزه دست بردم. نخستین دختری بودم که سدها را شکستانده مکتب رفتم و در محو خرافات و تعصبات بیجا رزمیدم. نارسایی محیط به مبارزه‌ام نام بغاوت دادند که تا حال چوب تکفیر همان جراتم را می‌خورم. زهرا متبسم شده گفت:

دورنما فعلی ما هم همین طور است. ولی.. سوسن به ادامه گفت:

در کنار مراجع تعليمی با كميت بی‌حساب و کیفیت قابل درک هم از دولتی و خصوصی که نماد آدم فریبی دارد خود ما را گم کرده‌ایم. ما متضرران چارده سال جنگ زور و قدرت هستیم که محرومیت ما برملاتر از همه جلوه‌گری دارد.  درخوشی صدای دهل از دور خوش است و غم است که ماتم می‌زاید. رحیمه با آه جگرخراش دنباله سخن را گرفت: نام‌های با مسمای خانه‌های امن، آشیانه و پرورشگاه، مبین حالت زار دوره‌گردهای کوچه و بازار، تیرخورده‌های جنایی و سیاسی در چار دیواری زندان‌ها و یا معتادان زن و مرد زیر پل‌ها و کنار جاده‌ها بهترین نمونه‌های چشم دید روشنی است که ما از آن هراس داریم. متاسفانه ما زخم‌خوردگان همین نام نهادهای هستیم که نامش محرومیت است و کسادی در پیشانی سرنوشت ما وضاحت دارد. زن که رقت قلبش را پنهان می‌کرد سر تایید  می‌جنباند، با شفقت گفت:

تصور منفی مثل زهر می‌ماند که تمام افکار آدمی را مسموم می‌سازد. نباید، منفی بافت. حال می‌توانید بر من که یک مادر هستم اعتماد کنید، با هم  شده دست همه نارسایی‌ها را زندگی را رو می‌کنیم. اول دریافت مشکل؛ بعد حل مشکلی که ذهن ما را آگنده از ناباوری ساخته باشد. قبول است؟ بلی.

وقتی که از در پرورشگاه رانده شديد و به ليله‌ای پوهنتون  راه نيافتيد، شب كجا خوابيديد؟ یاس دلخراشی در نگاه‌های پرسشگرانه‌ای دختران بار دیگر هویدا شد که عنکبوت شک و تردید در دل‌های‌شان تنیدن گرفت. بدون معطلی كلپ ثبت شده‌ای را که در مبایل زهرا ثبت شده بود، پلی کرد؛ «هرگز راه‌شان نده و بگو كه از همان راهی که آمده‌ايد برگرديد.» زهرا كه با جرات‌تر از دو نَفَر ديگر بود، پیروزمندانه گفت: وقتی از صدقه‌ای سر مدیره صاحب پرورشگاه  که آن جا را زادگاه خود می‌دانستیم  رانده شدیم، زیر یک فرش چرکین پناه برده، تا صبح چاقو نه که گل  دسته كرديم ! یعنی در چمن سرگشاده‌ای پوهنتون كابل خوابيديم.

سردی هوا ، محيط بی در و پيكر و ناامن و خطرناک، بدن زن را چنان لرزاند که دست‌اش را گزید و دردش آمد. موهای  بدنش سيخ شد و به ياد ايام طفلوليت خود افتاد كه از سايه‌ای خود می‌ترسيد؛ چند خواهر و برادر به هم چسپیده پی چیزی می‌رفتند. دخترهای معصوم كه وجب وجب وجودشان فرياد افکار شدن سر می‌داد چطور شب را در چنین مکانی گذرانده بودند؟  وحشتناک است. کور از خدا چی می‌خواهد، دو چشم روشن. دخترها به یک صلاح عقب زن روان شدند. زن به مهربانی گفت:

به گذشته گذشت زومکن یاد – امروز مده به مفت برباد.  فقط راحت باشید، لباس به اندازه‌ای شما دارم، حمام کرده لباس‌های خود را نیز به ماشین بشویید.

زن در جست‌وجوی  خيرينی كه هنوز در دل‌های‌شان جايی برای زخم خورده‌های خونين وجود داشت به هر طرف زنگ می‌زد. تا این‌که دروازه‌های باور گشوده شده و گل‌های سرمازده در گلدان‌ها جا بگیرند. به زودی لبخند در لب‌ها، سكون در قلب‌ها و اميد در نگاه‌ها دمید و روشنایی بر تاریکی چیره شد. زن با اطمینان گفت: خبر خوش، قبل از این‌که دوست خییر ما بیاید و جای سکونت شما را مژده بدهد، بهتر است یک دیگر خود را بیشتر بشناسیم. سوسن دختری سفيد چهره با لبخند ساختگی و خيلی معصومانه گفت:

خودم نمی‌دانم که کی هستم، شنیده‌ام که صدای گريه‌های دختر شش ماهه باعث شده كه پرسونل خدماتی پرورشگاه‌ای كابل او را از دهن دروازه بگيرند، نام و ولد خيالی برايش داده  و به نام خدا پرورشش دهند. در ميان يتيمان ديگر بزرگ شدم، درس خواندم و از صنف دوازده‌ای همان پرورشگاه فارغ التحصیل گردیده ، تحت قيوميت دولت به ليله‌ای زنانه‌ای پوهنتون کابل معرفی شده‌ام، تا به پوهنحی حقوق ادامه‌ای تحصیل بدهم؛ يعنی اين‌كه در اصل از بيخ بته هستم! زهرا دختر باريك اندام با چشمان متجسس و لبخند زهرآگین ميان حرف سوسن پريد و گفت:

من كه بته داشتم؛ بهتر بود که نمی‌داشتم . هیچ‌گاه حالی بهتر از تو نداشتم. با موجودیت پدر، مادر و فامیل بزرگ، اسماعیل‌وار قربانی شدم . شش ساله بودم که هنوز دست چپ و راستم را نمی‌شناختم، کاکایم همراه دختر همسایه فرار نمود و فامیل دختر، پدرم را مجبور ساخت که مرا به بد وی بدهد . شوهرم به منظور تصاحب، مرا به خانه‌ای خود بُرد که با دیدنش وحشت سراپایم را می‌لرزانید. با سلاح گریه و زاری،در حالی‌که لت وکوب جانان سبز و کبودم می‌ساخت، از دست او فرار می‌نمود. روزها در کاه دان حیوانات و شب‌ها با خوف و ترس کنار زن اول مرد به سر می‌بردم. تا این‌که عطوفت مادری کاری شد، مادرم تاب نیاورد و مرا به کمک زن همسایه از آن جا فراری داد و از پرورشگاه پناه خواست . مرد شاکی شد که فتیله‌ای آتش خشم پدرم قوی‌تر گردیده  مادرم طلاق داد و از خانه  کشید. در همین  شانزده سال كسی از من سراغی نگرفت، عمرم شد، ترس و تهلکه که تا هنوز هم یاد قامت غول پیکر و ترسناك آن مرد بدنم را می‌لرزاند.

نگاه همه به  قیافه‌ای با حجب وحیایی دخترانه رحیمه افتاد. وی بدون معطلی گفت:

مادرم دو دختر پنج ساله و هفت ساله‌اش را رها نمود و به ابدیت پیوست. پدرم زن دوم گرفت. مادر اندر توان چشم دید ما را نداشت که هردوی ما را به پرورشگاه تسلیم نمود. پدرم به اثر حمله‌ای قلبی معیوب دایمی شد که حتی  توان خبر گیرایی ما را نیز از دست داد. تا همین  امروز کسی ازما نپرسید که چی‌ها می‌کشیم. ما به نداشتن چنان عادت کردیم که به نام محرومیت چیزی روح ما را تسخیر نمی‌کند. زن به مشکل جلو ریختن اشک‌هایش را گرفت. خودش را عادی نشان داده گفت:

کی می‌گوید شما محروم هستید؟ شما بهترین عالم را سرپرست خود دارید. از کجا که من و حاجی صاحبی که به شما سرپناه، کمپیوتر و وسایل کاری مهیا می‌سازد؛ وسیله‌ای نباشیم که خدا جهت نجات شما در نظر گرفته باشد. زهرا سر جنبانیده سر گوشی نمود:

مقصد خانم این است که خدا به آخرین پیامبرش یتیم بودن وی را یادآور شده که با وجود بی‌پدری و تنهای ایشان را به نوای رسانده است. پس وی سرپرست یتیمانی همچو ما و شما می‌باشد. چشمان زن برق شادی داده گفت:

آفرین دختر گلم، ماشاالله  پر معلومات هستی. من به خاطر تهیه سوابق شما به پرورشگاه مواد شوینده بردم که همه گذشته‌ای شما را کف دستم بگذارند. مطمین  باشید که تنهای‌تان نمی‌گذاریم. سوسن گفت: خدا کند مواد پا نکشده به خانه‌های خودشان نرود. زن گفت: از قدیم گفته‌اند: «گاو به پای خود و گوسفند به پای خود آویزان است.» آن‌ها خود جوابده هستند. قلب‌های‌تان را پاک نموده بدبینی را از دل بزدایید تا منزگه‌ای تقدس خدا شود، البته خوش‌بینی نوعی موفقیت است.

با تاسف باید گفت؛ وقت من ختم شده و فردا پرواز دارم. مفتخرهستم که به مادری پذیرفته شدم. امید دارم به مبارزه‌تان ادامه بدهید تا به پختگی برسید. حال اجازه دارید از من نیز سوال کنید که هیچ نوع سیاهی در بین رابطه‌ای بی‌مدعایی ما وجود نداشته باشد. رحیمه کنده کنده پرسید:

چرا ما را این همه محبت داده  کمک کردید؟ زن تبسم نموده گفت: به منظور انجام وظیفه‌ای انسانی و کسب رضای  خدا. دختران به گوش هم دیگر پچ‌پچ کردند که سکون در عمق وجودشان به وضاحت دیده شده چشمان‌شان می‌گفت:

شما ستون دل‌های ما شده نقش متفاوتی از یک زن و یک مادر را در ذهن ما حک گردید.

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here