به کجا می‌رویم؟

0
106

بخش «خوانندگان» هفته متعلق به خوانندگان است. تنها محدودیت انتشار مطالب در این صفحه قوانین کاناداست. سلیقه سردبیر و دست‌اندرکاران هفته در انتشار مطالب در این بخش تاثیری ندارد.

مهوش ندیمی/چندی پیش به یکی از تلویزیون‌های فارسی‌زبان پخش شده از لس‌‌آنجلس گوش می‌دادم،خانمی از ایران آمد، روی خط و گفت: مقداری استخوان از یک مغازه قصابی گرفته بودم که برای حیوان خانگی‌ام ببرم. هنگامی که از مغازه خارج شدم، گویا اشخاص گرسنه به طمع اینکه این خانم گوشت خریده به او حمله می‌کنند و نایلون را از دست او می‌ربایند.

ای وای بر سر مملکت و مردمان آزاده و بلنداندیش ما چه آمده؟ «شرف و کرامت انسانی ما چه شده»؟!

و یا در مراسم عزاداری عاشورا هنگام پخش غذای نذری در یکی از شهرهای ایران مرد جوانی را نشان می‌داد که موفق شده از بین انبوه جمعیت قابلمه به‌دست، غذای نذری خود را بگیرد. در همان حال با چنان ولع و اشتهایی با دست پلو را در دهان خود می‌گذاشت که گویا مدت‌هاست گرسنه است و پلویی نخورده. ای وای بر سر مملکت و مردمان آزاده و بلنداندیش ما چه آمده، شرافت و کرامت انسانی ما چه شده؟!

یادم افتاد به ایامی که در مملکت‌مان هر کس از هر طبقه و صنفی که بود بالاخره با احترام به شخصیت به زندگی خود ادامه می‌داد و هر کس به نسبه از رفاه اجتماعی برخوردار بود و چقدر مردم به همدیگر می‌رسیدند و تا آنجا که امکان داشت به کمک یکدیگر می‌شتافتند و یار و غمخوار همدیگر بودند.

در ایام قبل از انقلاب در یک روز پرمشغله‌ام، در یکی از خیابان‌های شلوغ و پررفت و آمد دچار پنچری ماشین شدم. خانم‌ها معمولا از ماشین فقط رانندگی را بلدند و از مکانیکی و تعمیر ماشین اطلاعی ندارند، خوب من هم یکی از آن‌ها، از ماشین پیاده شدم و همین‌طور هاج و واج و سرگردان ایستاده بودم که چه کنم، دیدم مرد جوانی از ماشینش پیاده شد و آمد به کمک من، فورا دست به کار شد، لاستیک پنچر را درآورد و لاستیک زاپاس را گذاشت، تا من گفتم محبت شما را چگونه جبران کنم، گفت خانم قابلی ندارد. رفت و سوار ماشینش شد.

معمولا در این‌طور مواقع بلافاصله لاستیک پنچری را به تعمیرگاه می‌بردم که آن را تعمیر کند که در ماشین لاستیک زاپاس سالم داشته باشم، نمی‌دانم چه شد، شاید دو سالی گذشت، ایام قبل از انقلاب بود، خیابان‌ها شلوغ بود، تظاهرات بود، اعتصابات بود، بگیر و بزن و بندها بود، ناامنی بود تا اینکه بالاخره انقلاب بوقوع پیوست و آقا با هواپیمای فرانسوی وارد خاک پاک ایران و مملکت عزیز ما شدند، باز هم شایعات بود و صحبت و قول‌هایی که در دل مردم عامی اثر می‌گذاشت و آن‌ها را خوشحال می‌کرد. نمی‌خواهم آنها را تکرار کنم ولی یکی از طرح‌ها و قول‌های آقا خیلی برای من جالب بود که می‌گفت … ما «معنویات» شما را بالا می‌بریم، در همین حال و احوال و اوضاع آشفته هم، خانه رویائی ما در شهرک غرب به اتمام رسید، شهرک غرب را می‌گفتند از نظر معماری و تجهیزات و امکانات یکی از بزرگ‌ترین و زیباترین شهرک‌های خاورمیانه خواهد شد، بیشتر وسائل ساختمانی از کشورهای اروپائی وارد می‌شد، شهرک را به فازهای مختلف تقسیم کرده بودند، فاز مخصوص خانه‌های ویلائی فاز آپارتمان‌ها، فاز پارک‌ها و مراکز خرید و بالاخره وسائل سرگرمی و بازی کودکان. زمانی‌که ما به شهرک نقل‌مکان کردیم، هنوز شهرک، شهرک نشده بود، تک و توکی خانه‌های ویلائی ساخته شده بود و صاحبان زمین مردد بودند که آیا مشغول ساختمان و خانه‌سازی بشوند یا نه، چون نمی‌دانستند اوضاع مملکت به کجا خواهد کشید. خیابان‌های شهرک آسفالت نشده بود، طردد ماشین‌ها کم بود ولی با همان کمی هم هنگام رفت و آمد ماشین‌ها گرد و خاک عجیبی در هوا بلند می‌شد، در شهرک هیچ مغازه و فروشگاهی نبود، اغلب برای خرید باید به شهر می‌رفتیم، بالاخره باز هم در یکی از روزها در وسط خیابان مرکزی دچار پنچری ماشین شدم ناراحتی و نگرانی من دو چندان شد وقتی که متوجه شدم لاستیک زاپاس سالم هم ندارم. از ماشین پیاده شدم، در وسط یک خیابان خلوت همین‌طور ایستادم، آن موقع سل‌فون و یا ایمیل و وسائل مخابراتی این چنین نبود که به کسی اطلاع بدهم به کمکم بیایند، همینطور هاج و واج ایستاده بودم که بعد از مدتی دیدم مردی پیاده به طرف من می‌آید. گفت خانم چی شده. جریان را گفتم و اضافه کردم که لاستیک زاپاس هم ندارم… گفت اشکالی ندارد… خودش شروع به کار شد لاستیک پنچری را درآورد و در حالی که حلقه لاستیک در دستش بود گفت خانم من بروم پنچرگیری می‌کنم و برمی‌گردم و رفت. من همینطور هاج و واج که او کجا می‌رود… بدون وسیله با یک حلقه لاستیک در دست در محلی که تا آنجائی که من اطلاع داشتم هیچ مغازه مکانیکی آن نزدیکی‌ها نبود. او کجا رفت؟ دلشوره و دلواپسی مرا گرفت. همینطور که گفتم اوائل انقلاب وسائل منزل و ماشین گران و کمیاب بود، همه چیز کوپنی شده بود، با خود فکر می‌کردم نکند لاستیک را برداشته و رفته… و من در این محل خلوت و آرام تنها با یک ماشین یک پا در هوا چه کنم؟ نمی‌دانم چه زمانی طول کشید ولی می‌دانم که هر لحظه آن برای من عمری بود… در همین فکرها و ناراحتی‌ها بودم که دیدم از دور مردی لاستیک به دست با عجله به طرف من می‌آید. شاید او هم متوجه شده بود که من نگران و دلواپس هستم، عجله داشت که هر چه زودتر خودش را به من برساند، آن مرد نازنین، درستکار، هموطن آمد، فورا مشغول کار شد، لاستیک را سوار کرد و گفت: خانم ماشین حاضر است. و باز هم تا گفتم ممنونم چطور از خجالت شما بیرون بیایم؟! گفت خانم قابلی ندارد و رفت. و من همینطور که این خاطرات را می‌نویسم اشک حسرت می‌ریزم، که بر سر مملکت و معنویات ما چه آمد. من ایرانمو می‌خوام.

من ایرانمو می‌خوام.

من از آن آسمان آبی می‌خواهم

من از آن شب‌های مهتابی می‌خوام

دلم از خاطره‌های بد به دور

من از آن وفای بی‌پایان می‌خوام

من از عشق و دوستی ایرانی می‌خوام

من آن محبت و عشق ایرانی را می‌خواهم

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here