خط قرمز باریک: چرا فعالیت‌های فرهنگی در جامعه فارسی زبان موفق نیست؟

0
28

کباب کتاب بر آتش خاموش نشدنی نادانی/

سجاد صاحبان زند/ وقتی هفته قبل در مورد مطالب «هفته» با خسرو حرف می‌زدیم، گفت پرونده این شماره در درباره موضوعی است که احتمالا مورد علاقه من خواهد بود و بعد پرسید که احتمالا به «مکیک» رفته بودم یا نه. «مکیک» من را یاد دانشگاه مک‌گیل می‌انداخت و موقعی که با خسرو حرف می‌زدم هیچ‌چیزی درباره‌اش نشنیده‌ بودم و احساس شرمساری کردم که چیزی درباره این فعالیت فرهنگی نشنیده بودم. خسرو پیشنهاد داد این هفته درباره آن بنویسم و من پذیرفتم، چون خیلی خیلی کم و به ندرت پیش می‌آید که خسرو پیشنهاد نوشتن مطلبی را بدهد. او نه در سوژها ورود می‌کند و نه دستی به سر و روی مطالب می‌کشد. البته هر گاه که بخواهی و بپرسی، از کمک دریغ نمی‌کند. وقتی او خواست که به مناسبت تعطیلی «مکیک» چیزی بنویسم، پذیرفتم چون می‌دانستم مساله مهمی است. اما واقعا در لحظه اول نمی‌دانستم باید چه بنویسم، فقط می‌دانستم که فاجعه‌ای دیگر روی داده و فعالیتی فرهنگی تعطیل شده‌است.

می‌گویند روزنامه‌نگارها اقیانوس‌هایی هستند به عمق یک میلی‌متر. یعنی مسایل بسیاری را می‌دانند، اما عمق دانسته‌هایشان زیاد نیست. این اقتضای شغل‌شان است، چون هر وقت سوژه‌ای را به روزنامه‌نگاری دادی باید بتواند درباره‌اش بنویسد. ممکن است که عمق و تحلیلی که ارایه می‌شود برای یک مختصص و کارشناس آن موضوع کمی سطحی باشد، اما روزنامه‌نگار نمی‌تواند نوشتن مطلبی را به دلیل پژوهش عقب بیندازد. یا کلا نوشتن‌اش را قبول نکند.

به عنوان یک روزنامه‌نگار فرهنگی چطور می‌توانم نسبت به تعطیلی یک مرکز فرهنگی، آن‌هم یک مرکز فرهنگی فارسی زبان در شهری که فرسنگ‌ها با ایران من فاصله دارد، بی‌تفاوت باشم.

آیا ما ایرانی‌ها مراحل رشد ذهنی را به تمامی طی می‌کنیم؟ اگر چنین است، پس چرا ما توجهی به قانون، حقوق دیگران، مسایل محیط‌زیستی و اخلاق نداریم؟ اگر چنین است پس چرا همچون کودکان زیر دو سال جهان را چنگ می‌زنیم و به جای خواندن و استفاده از تجربه دیگران، می‌خواهیم خودمان همه چیز را تجربه کنیم؟ اگر چنین است چرا به تاریخ توجه نداریم و از آن درس نمی‌گیریم؟

برای این‌که بدانم باید از کدام زوایه و با چه دیدگاهی درباره موضوع بنویسم به زمان زیادی نیاز نداشتم. تعطیلی مراکز فرهنگی چه در ایران و چه خارج از ایران چندان دور از ذهن نیست. بارها خوانده، شنیده و دیده‌ام که یک کتابفروشی را به سادگی افتادن یک برگ پاییزی بسته‌اند تا مثلا جایش کباب‌فروشی باز کنند. این موضوع هم تنها به دولت‌ها مربوط نمی‌شود. بسته شدن «مکیک» در مونترال نشان داد که ماجرا بیش از هر چیزی به نوع تفکر ما ایرانی‌ها بر می‌گردد.

کاسکو یا ایندیگو؟

مطابق روال صفحه «خط قرمز باریک» از یک سوال ساده شروع می‌کنم. بسیاری از ما در کیف‌های خود کارت‌های امتیاز فراوانی داریم که معمولا بعد از خرید به صندوق‌دار ارایه می‌کنیم تا بابت خریدمان به ما امتیاز بدهد. شما چه کارت‌هایی در کیف‌تان دارید؟ کارت پوینت «فارماسی»، «ایر میل» یا «ایندیگو»؟

مردم برای انتقال کتاب‌های کتابفروشی اکتبوبر در انگلستان به محل جدیدش زنجیره انسانی تشکیل داده‌اند. آیا ما هم در فعالیت‌های فرهنگی چنین شادمانه شرکت می‌کنیم؟/ عکس NPR

حالا یک سوال دیگر. معمولا شما وقتی به فروشگاه زنجیره‌ای کاسکو می‌روید، از دیدن ایرانی‌های بی‌شماری که برای خرید آمده‌اند شگفت‌زده نمی‌شوید؟ چرا این‌همه ایرانی برای خرید به کاسکو می‌آیند؟ شاید بگویید که این فروشگاه اجناس‌اش را با قیمت‌های خوبی عرضه می‌کند. این نکته درست است. اما مشتریان کاسکو نباید سالانه بابت عضویت‌شان هزینه پرداخت کنند؟ ما برای عضویت در فروشگاه کاسکو سالانه ۷۰ تا ۱۳۰ دلار می‌پردازیم، و هنگام خرید جنس‌ها باز هم سر صندوق می‌رویم، اما کدام ما راضی می‌شود که مثلا ۵۰ دلار برای عضویت در یک کتابخانه بپردازد؟ نکته جالب این‌جاست که معمولا بعد از پرداخت حق عضویت کتابخانه، همه خدمات رایگان است و شما تا جایی که مقررات اجازه می‌دهد می‌توانید به رایگان کتاب بگیرید و بخوانید. اما باز هم کمتر کسی عضو یک کتابخانه می‌شود و در فعالیت‌های فرهنگی شرکت می‌کند.

باز هم برگردیم به همان مثال کاسکو. تا کنون چند بار به بخش کتابفروشی‌اش سر زده‌اید؟ آیا می‌دانید کاسکو چه دسته از کتاب‌هایی را به مشتریان‌اش عرضه می‌کند؟ تا کنون چه کتاب‌هایی را از کاسکو خریده‌اید؟

وقتی ما خریدن پفک و چیپس را به کتاب ترجیح می‌دهیم، وضعیت به این شکل می‌شود که کمتر کسی در کتابفروشی «ایندیگو» می‌داند که ایرانی‌ها هم در مونترال زندگی می‌کنند، آن‌هم ایرانی‌هایی که به وقت صحبت کردن تمدن چند هزار ساله دارند و همیشه به شاعران و نویسندگان‌شان بالیده‌اند.

 

ماندن در مرحله لیبدو و اولیه

نمی‌خواهم خیلی وارد روانکاوی و بحث‌های فروید درباره مراحل رشد شوم، اما نمی‌توان درباره مردمی نوشت که خوردن و فعالیت‌های اولیه زیستن را به خواندن و آگاهی ترجیح می‌دهند، اما از روانکاوی حرف نزد.

در روان‌کاوی فرویدی، نوزاد بیش از هر چیز در تلاش است تا به نیازهای اولیه‌اش برسد. نمی‌تواند گرسنگی را تحمل کند و درست در لحظه‌ای که احساس نیاز می‌کند در شلوارش ادرار و مدفوع می‌کند. البته او بعدها می‌آموزد که مثلا در برابر گرسنگی کمی صبور باشد و به جای ادرار در شلوارش، به دست‌شویی برود.

ژان پیاژه مراحل رشد انسان را به چهار مرحله تقسیم می‌کند. در مرحله اول که حسی-حرکتی نام دارد و از تولد شروع می‌شود و تا دو سالگی ادامه می‌یابد، نوزادان از طریق مکیدن، چنگ زدن، نگاه کردن و گوش کردن، درباره دنیای پیرامونشان می‌آموزند. یعنی خبری از مسایل انتزاعی نیست. در این مرحله همه چیز باید برای کودک ملموس و عینی باشد. او هیچ تصوری از دنیا ندارد و می‌خواهد به هر چیزی دست بزند و هر چیزی را که می‌بیند می‌تواند ببلعد.

  • نکته بسیار مهم دیگر این است که ما عادت نکرده‌ایم بخوانیم. خواندن همیشه برای ما یک تکلیف بوده است، نه این‌که از خواندن و آموختن لذت برده باشیم.
  • درست است که برای ادامه زندگی فیزیکی، همه غذا باید بخورند، اما آیا غذا خوردن به تنهایی ما را از زندگی راضی می‌کند؟ آیا ما به چیز دیگری احتیاج نداریم؟ آیا انسان بودن چیزی فراتر از خوردن و خوابیدن و رفع نیازهای اولیه نیست؟

 

مرحله دوم «تفکر پیش عملیاتی» نام دارد. این مرحله ۲ تا ۷ سالگی را در بر می‌گیرد. در این مرحله کودک کم‌کم می‌آموزد که مقایسه کند و فکر کند. در مورد این مرحله می‌توان به مدت طولانی نوشت، اما نکته مهمی که می توان در مرحله دوم به آن اشاره کرد این است که کودک در این مرحله خودخواه است و به نیاز‌های دیگران توجهی ندارد.

در مرحله سوم رشد که «تفکر عملیات عینی» نام دارد و از ۷ تا ۱۱ سالگی را در بر می‌گیرد، کودک به مسایل اخلاقی توجه می‌کند و می‌خواهد آن‌ها را بیاموزد. خواندن و اشتیاقِ یادگیری مسایل ذهنی و انتزاعی در این مرحله به شکل جدی شروع می‌شود و به همین دلیل است که بچه‌ها را در این سن به مدرسه می‌فرستیم.

مرحله «عملیات انتزاعی» که پس از ۱۲ سالگی را در برمی‌گیرد، تفکر انتزاعی خود را به شکل علاقه‌ نوجوان به مطالب گوناگونی چون  فلسفه، مذهب، اخلاق، و سیاست نشان می‌دهد.

حالا به نظر شما آیا ما ایرانی‌ها این مراحل رشد ذهنی را به تمامی طی می‌کنیم و از دوازده سالگی به بعد آن‌ها را توسعه می‌دهیم؟ اگر چنین است، پس چرا توجه ما به قانون، حقوق دیگران، مسایل محیط‌زیستی  و اخلاق توسعه نیافته و محدود است؟ چرا همچون کودکان زیر دو سال جهان را چنگ می‌زنیم و به جای خواندن و استفاده از تجربه دیگران، می‌خواهیم خودمان همه چیز را تجربه کنیم؟ اگر چنین است چرا به تاریخ توجه نداریم و از آن درس نمی‌گیریم؟

متاسفانه دانش در ایران بیشتر از آن‌که از مسیر مکتوب به افراد دیگر منتقل شود، سینه به سینه است و شفاهی. شاید به همین دلیل است که بیشتر ما به جای خواندن راهنمای دستور استفاده از وسایل، خودمان با وسیله ور می‌رویم یا به دوستی تلفن می‌کنیم.

پرسش دیگر این‌که آیا انسانی که خوردن را به خواندن ترجیح می‌دهد در مراحل نخستین رشد گیر نکرده است؟

گرسنگی جسمی و فقر فرهنگی

شمارگان کتاب در سال‌های پیش از انقلاب اسلامی به طور متوسط پنج هزار نسخه بود، در حالی که این روزها برخی از کتاب‌ها در ایران در چاپ اول تنها در ۲۵۰ نسخه منتشر می‌شوند، چون ناشران حتی امید ندارند که همین تعداد نسخه کتاب به فروش برود. یک توجیه این است که تعداد عناوین کتاب بیشتر شده است و توجیه دیگر این‌که کلا مردم در سراسر جهان کمتر از گذشته کتاب کاغذی می‌خوانند. هر دو توجیه می‌تواند در حدی درست باشد، اما مساله مهم این است که مسایل اقتصادی چنان بحران ساز ‌شده‌اند که فرد به مسایل بعدی نمی‌رسد. چطور می‌توان بی‌خیال شکمی گرسنه شد و مثلا کتاب خرید یا سینما رفت؟

فردی که از کله سحر تا بوق سگ کار می‌کند، چطور می‌تواند با تنی خسته کتاب بخواند؟ او دوست دارد روی مبل لم بدهد و برنامه‌های سبک تلویزیونی ببیند، تازه اگر مبلی راحت داشته باشد و تلویزیون هم برنامه‌ای سرگرم‌کننده پخش کند.

معمولا صف‌های کباب شلوغ‌تر از کتاب است. / منبع نامعلوم

شاید از خود می‌پرسیم که پس چرا بعد از مهاجرت و حل شدن یک سری از مسایل، هنوز ما ایرانی‌ها «کاسکو» را به «ایندیگو» ترجیح می‌دهیم. مشکلاتی که مردم در داخل ایران دارند، قطعا برای ما مونترالی‌ها مطرح نیست، هرچند که می‌شنویم بسیاری معتقدند که کتاب در این‌جا گران است. کتابخانه‌های بسیاری در مونترال وجود دارند که به طور رایگان به ما خدمات می‌دهند و معمولا می‌شود جدیدترین کتاب‌ها را در آن‌ها یافت. از طرفی کتاب‌ها چندان گران نیستند و مثلا با پول یک پیتزا می‌شود یک کتاب خرید، با این تفاوت که کمتر از بیست و چهار ساعت بعد پیتزا به طبیعت برمی‌گردد، اما کتاب برای ما می‌ماند.

ما برای عضویت در فروشگاه کاسکو سالانه ۷۰ تا ۱۳۰ دلار می‌پردازیم، و هنگام خرید جنس‌ها باز هم سر صندوق می‌رویم، اما کدام ما راضی می‌شود که مثلا ۵۰ دلار برای عضویت در یک کتابخانه بپردازد؟

پاسخ دقیق به این پرسش که چرا بسیاری از ایرانی‌ها حتی خارج از ایران هم کتاب نمی‌خوانند، نیاز به یک کار پژوهشی گسترده دارد، اما می‌توان حدس زد که مهاجرت و جا افتادن در سرزمین جدید نیاز به زمان و تلاش بسیار دارد. مهاجر تا مدت‌ باید می‌تواند رزومه خود را تکمیل کند، زبان بیاموزد و در یک کلمه بداند چطور می‌تواند نیازهای اولیه خود را برطرف کند.

نکته بسیار مهم دیگر این است که ما ایرانی‌ها عادت نکرده‌ایم بخوانیم. خواندن همیشه برای ما یک تکلیف بوده است، نه این‌که از خواندن و آموختن لذت برده باشیم.

البته وقتی می‌گویم ما ایرانی‌ها، دلیلی بر این نیست که مردمان دیگر نقاط جهان همه به مراحل کمال رسیده باشند. اغلب کسانی که از کشورهای با وضعیت اقتصادی نه چندان خوب می‌آیند خوردن را به خواندن ترجیح می‌دهند. می‌گویم ما ایرانی‌ها، چون ما ادعای تاریخ و تمدن چند هزارساله داریم و معتقدیم که «باهوش‌ترین افراد جهان» هستیم.

اما مسایل اقتصادی، بحران هویت، جا افتادن در جامعه جدید و مسایلی از این قبیل بهانه‌های ما هستند. زندگی شاعران و نویسندگانی همچون سیلویا پلات و بولگاکوف نشان می‌دهد که اگر کسی واقعا بخواهد می‌تواند زمانی را برای خواندن و فعالیت‌های فرهنگی پیدا کند. وجود فروشگاه‌های نسبتا موفقی همچون شهر کتاب در ایران هم نشان می‌دهد که اگر فروش کتاب با برنامه باشد، می‌شود همه موانع را کنار زد و حتی به عنوان یک تجارت فرهنگی فروش خوبی داشت.

اگر ما به عنوان مهاجر می‌خواهیم در جامعه جدید خود جا بیافتیم، یکی از بهترین راه‌ها خواندن کتاب و شرکت در فعالیت‌های فرهنگی است. چند نویسنده مونترالی و کانادایی می‌شناسید؟ کتاب‌های کدام‌شان را خوانده‌اید؟ در کدام جلسه کتاب‌خوانی شرکت کرده‌اید؟

درست است که برای ادامه زندگی فیزیکی، به هر حال همه غذا باید بخورند، اما آیا غذا خوردن به تنهایی ما را از زندگی راضی می‌کند؟ آیا ما به چیز دیگری احتیاج نداریم؟ آیا انسان بودن چیزی فراتر از خوردن و نیازهای اولیه نیست؟

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here