ادبیات افغان : «ای همو بیچاره گک اس» |قسمت اول از دو بخش

0
46

طنزی از مرحوم جلال نورانی/حبیب عثمان/در شماره‌های قبل «هفته» مرحوم جلال نورانی طنزنویس مشهور افغانستان معرفی شد. از جمله کارهایش مجموعه داستان کوتاهی بود به نام «نزدیک بود بی آب شوم» با عنوان «ای همو بیچاره گک اس» که در سال ۱۳۵۷ خورشیدی چاپ شد.

نورانی یکی از پیشگامان طنز افغانستان است که از سال ۱۳۴۷ – ۱۳۵۲ صدها نوشته او در رسانه‌ها به خصوص روزنامه‌ها منتشر شد. تا سال ۱۳۷۰حدود ۲۰ کتاب او نشر شده بود و پنج کتاب او جزو محبوب‌ترین و پرخواننده‌ترین کتاب‌های افغانستان بود.

زنده‌گی اجتماعی مردم افغان پیش از یک ویرانی طولانی سی، چهل ساله را در این کتاب یافت. در این اثر ما با جامعه افغانستان مواجه می‌شویم که حالا از آن اثری نیست.

وقتی که صاحب‌خانه کرایه را بالا برد، دیدم نمی‌توانم از عهده پرداختن کرایه به در شوم چاره‌ای نداشتم جز آن که دنبال خانه جدیدی بگردم. در محلات و کوچه‌های قدیمی شهر با بایسکل کهنه‌ام دنبال خانه‌کرایی سرگردان بودم. تا آن که بالاخره موفق به یافتن منزلی شدم که کرایه ماهوارش ۵۰۰ افغانی بود. صاحبخانه جدید به من گفت:

ای خانه نواقص زیاد نداره… قدری نم داره که به اثر باران‌های ثور ایجاد شده به زودی خشک می‌شه. فعلا برق نداره، اما به زودی چاره برقه شه می‌کنم و تشنابش …در این جا صاحب‌خانه مکثی کرد و بعد افزود: خدا انصاف بته کرایه‌نشین سابقه را به علت بی‌پرداختی آن تشناب شکست کرده… ولی شما غم نخورین بزودی چاره شه می‌کنم.

دیدم با ۵۰۰ افغانی خانه‌ای بهتر از این نخواهم یافت. ناچار قبول کردم که به این خانه کوچ‌کشی نمایم. به همان اندازه که این خانه تعریفی نداشت، طرف راست خود همسایه‌ای داشتیم تعریفی و درخور هرگونه توصیف و تمجید. از همان همسایه‌های نادر و نازنینی که نصیب هر کس نمی‌شود.

روز اول کوچ کشی یک غوری پلو فرستادند و فردای آن به خانه ما آمدند و «تشریف آوری ما را به خانه جدید (!) تبریک گفتند. خیال کردم تنها پدر فامیل آدم صمیمی و زود جوش است. فهمیدم که صمیمیت یکی از خصوصیات عام این فامیل است. بچه‌های شوخ من از بس محبت و صمیمیت این زن و شوهر را دیدند و احساس کردند همسایه ما را به نام کاکا شفقت و همسرش را خاله محبت نامیدند. کاکا شفقت وقتی دید ما شب‌ها در تاریکی به سر می‌بریم و برق نداریم. درحالی که چین‌های تأثر آوری در پیشانی خود ایجاد کرد و به من گفت:

برادرم … دوستم … عزیزم … پس همسایه بودن چه بدرد می‌خوره؟ چه طور امکان داره بگذارم که شب‌ها چراغ تیلی بسوزانین؟ از طریق من لین برق را به خانه شما می‌آوریم.

بدین وسیله مشکل بی‌برقی ما حل شد. قرار گذاشتیم که نصف مصرف برق را ما و نصف دیگر را آن‌ها بپردازند…

روز دیگر خاله محبت به زنم گفت:

خواهرجان! چرا پیراهن دخترته با دست می‌دوزی ؟

زنم از خجالت کمی سرخ شد و بعد آهسته گفت:

ماشین خیاطی ندارم … داشتم اما دستم بند شد فروختم‌اش و دیگر خریده نتانستم.

خاله محبت گله‌مندانه گفت:

پس ما چه بدرد می‌خوریم؟ مگر ما همسایه شما نیستیم؟

خاله محبت فورا ماشین خیاطی خود را به خانه ما فرستاد. زنم درحالی که از این همه لطف و مهربانی همسایه در پیراهن گل‌دارش نمی‌گنجید از ماشین استفاده کرد.

دختر هفت ساله‌ام که او را در مکتب ابتداییه کوچه قبلی شامل کرده بودیم. مشکل جدیدی ایجاد کرد او را باید یک نفر تا مکتبش می‌رساند و این کار خیلی دشوار بود. این مشکل را نیز همسایه مهربان ما نیز حل کرد. اتفاقا دختر بزرگ خاله محبت در مکتب کوچه جدید ما بود. آه که فرد فرد این فامیل مهربان و نازنین بودند. دختر خاله محبت دخترک‌ام را به مکتب این کوچه که از خانه ما بیش از سه صد متر فاصله نداشت، تبدیل کرد و مرا از پریشانی و دل واپسی نجات داد. وقتی که شب‌ها در بستر می‌افتادم ، با خود می‌گفتم:

چه همسایه نازنین … خدا به تمام بنده‌گان خود چنین همسایه مهربان نصیب کند.

دیگر، شوخ‌ترین پسرم نمی‌دانم از کجا افتاده بود که دهن و دماغ‌اش پرخون شد اما من تا از اداره به خانه آمدم. همسایه مهربان ما کار خود را کرده بود. زخم‌های او را با الکول شسته و پلستر کرده بود. آهی کشیدم و از زیر دل به خاطر یافتن چنین همسایه نازنینی شکر به جا آوردم.

چند روز بعد وقتی عصر به خانه برگشتم می‌خواستم برای رفع خستگی چند پیاله چای بنوشم، پسر همسایه نازنین ما به خانه ما آمده به من گفت:

کاکا جان بابیم گفته امشو به خانه ما بیایین.

خیریت اس بچه جان…؟

بلی خیریت است، بابیم شما و خاله جانمه مهمان کده.

پسرک رفت و من به همسرم گفتم آماده رفتن شود. زیرا صلاح نیست دعوت چنین همسایه مهربان را رد کنیم.

وقتی داخل خانه همسایه شدیم خلاف تصور خود که می‌پنداشتم تنها من و همسرم دعوت هستیم دیدم عده زیادی با زن‌ها و اطفال‌شان قبل از ما تشریف آورده‌اند. بعد از سلام علیکی و احوال‌پرسی‌ها همسایه مهربان ما همه را به من و همسرم معرفی کرد.

این پسر خاله‌ام شیرآغا و آن همسرش بهیجه جان… این خسربره شیرآغا… این کوکوگل خشوی گل آغا و آن نفس گل ننوی پری گل، آن هم قندآغا پسر کاکای گل آغا و آن نواسه فلانی جان و این هم چطور و چکار فلانی جان و این … و بلاخره نوبت معرفی من و همسرم رسید. همسایه یعنی کاکا شفقت مرا با کلک دست راستش به دیگران نشان داده گفت:

ای همو بیچاره گک اس.

با تعجب به طرف خانمم نگاه کردم، او هم چیزی از این حرف‌ها نفهمیده بود. ولی همسایه مهربان ما سخنانش را دنبال کرده گفت:

صاحب! ای بیچاره‌ها چند روزی می‌شه که همسایه ما شده … مردم بسیار خوبی هستند… بیچاره‌ها روز اول که آمدن خانه‌شان برق نداشت ولی ما برق‌شان دادیم. اگر نی تا حال در تاریکی به سر می‌بردن، خانمم سرخ شده بود و حیرت زده مرا می‌دید./ ادامه دارد

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here