منتخبی از اشعار مولانا جلال الدین محمدبلخی

0
68

حبیب عثمان/ در اشعار مولانا عشق، محبت، خودشناسی و انسان دوستی موج می‌زند و آن‌چه او می‌خواهد تجلی صفات عالی انسانی در وجود آدم‌هاست. درباره مولانا گفته‌اند: «مولوی را نمی‌توان نماینده دانشی ویژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بنامیم یا فیلسوف یا مورخ یا عالم دین، در این کار به راه صواب نرفته‌ایم. زیرا با این که از بیشتر این علوم بهره وافی داشته است. اما به تنهایی هیچ یک از این‌ها نیست، زیرا روح متعالی و ذوق سرشار، بینش ژرف موجب شده تا در هیچ قالب متداول نگنجد. شهرت بی‌مانند او به عنوان چهره‌ای درخشان و برجسته در تاریخ مشاهیر علم و ادب جهان بدان سبب است که او گذشته از وقوف کامل به علوم و فنون گوناگون، عارفی است دل آگاه، شاعری است دردشناس، پرشور و بی‌پروا و اندیشه‌وری است پویا. اندیشه‌های عرفانی و فلسفی خود را در داستان‌ها در قالب شعر قرار می‌دهد و مقاصد عالی خود را بیان می‌دارد.»

پروفیسور فرانسوی هانری ماسه از یونیورستی فرانسه درباره مولانا می‌گوید: «…در جهان هیچ چهره‌ای نیآفتم که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم. او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند، او فقط شاعر نیست، بلکه بیشتر جامعه‌شناس و به ویژه روانشناسی کامل است که ذات بشر و خداوند را بیشتر می‌شناسد. قدر او را بدانید و به وسیله او خود را و خدا را بشناسید».

چند شعر از مولانا …

مصلحت

ز همراهان جدایی مصلحت نیست

سفر بی روشنایی مصلحت نیست

چو مُلک و پادشاهی دیده باشی

پس از شاهی گدایی مصلحت نیست

شما را بی شما می‌خواند آن یار

شما را این شمایی مصلحت نیست

چو خوان آسمان آمد به دینار

از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست

در این مطبخ که قربان است جان‌ها

چو دونان نان ربایی مصلحت نیست

بگو آن حرص و آز راه زن را

که مکر و بدنمایی مصلحت نیست

چو پا داری برو دستی بجنبان

تو را بی‌دست و پایی مصلحت نیست

چو پای تو نماند پَر دهندت

که بی پر در هوایی مصلحت نیست

چو پر یابی به سوی دام حق پر

که از دامش رهایی مصلحت نیست

همای قاف قربی ای برادر

هما را جز همایی مصلحت نیست

جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی

در این جو آشنایی مصلحت نیست

از دیوان شمس:

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هوشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

زآن  ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست‌تری یا من

ای پیش تو چون مستی افسون من افسانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین دخل به هشیاران می‌سپار یکی دانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

و ز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم زکجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمی ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم زجان و دل

نیمیم لب دریا باقی همه در دانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌سر و دستارم در خانه‌ی خمارم

یک سینه سخن دارم آن شرح دهم یا نه

بی تو به سر نمی‌شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و  قرار من بی تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه ام گسسته‌ای بی تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زنده‌گی خوشم بی تو نه مرده‌گی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی‌شود

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here